X
تبلیغات
تاریخ خوزستان

تاریخ خوزستان

تاریخی - فرهنگی

آداب رسوم مردم غیور بختیاری

باسلام به همتباران بختیاری و به همه دوستان علاقمند به فرهنگ  بختیاری.

از دوستان خواهشمندیم فقط مطالب فرهنگی  از قبیل: آداب و رسوم و سنن بختیاری , قصه ها و متل های بختیاری , ضرب المثلها  بختیاری و هرچه  با موضوعیت فرهنگی هست  , را قرار بدهند

با تشکراز شما دوست فرهنگ دوست بختیاری

أفرین مرضیه عزیز مطالب ارزمده ای بودند  

آداب خواستگاری و عروسی در فرهنگ بختیاری

عناصری كه پیوسته در این ایل مورد عنایت خاص بوده به قرار زیر هستند :


1-  تفنگ

2-     اسب

3-   زن خوب كه دارای (جمال ، كمال ، قابلیت ، شعور اجتماعی و اصالت خانوادگی و ...) باشد كه بخشی از فرهنگ ماندگار و دیرپای ایل را در ازمنه تاریخ به خود اختصاص داده است.

 

     علاوه بر ازدواجهای همتراز یعنی طایفه ها و خانواده هایی كه از جهت شؤون اجتماعی از موقعیت تقریباً مساوی و هم شأن برخوردار می باشند. ازدواج های دیگری نیز به شرح زیر صورت می گرفت.

 

1-     ازدواج ناف برون

     در میان ایل بختیاری رسم بر این بوده كه هرگاه دختر و پسری در زمانی نزدیك به هم متولد گردند ، اولیاء این اطفال از همان بدو تولد تصمیم می گیرند تا بند ناف نوزاد دختر را به نام پسری كه تازه دیده به جهان گشوده و یاكمی از وی بزرگتر است می بریدند، به این نیت كه به هنگام بلوغ این دو كودك با هم ازدواج نمایند.

 

2-     ازدواج خون بس

     بختیاری ها با تكیه بر باور و خلق و خوی خویش در غیرتمندی كمتر ظلم و فشار را تحمل می نمایند ، و چنانچه اجحافی در حق آنان روا می گردید ، در صدد انتقام برمی آمدند و با بروز هرگونه تنشی ممكن بود نزاعی بین دو طایفه یا دو خانواده بوجود آید كه در نتیجه یك نفر از آنها كشته می شد ، طایفه و خانواده شخص فوت شده پیوسته در صدد انتقام بر می آمدند و اگر میانجی گری اشخاص خیر و بزرگان ایل نبود این كشت و كشتار همچنان تداوم مییافت ، اما دخالت بزرگان طایفه های دیگر باعث می شدتا جلو هرگونه خون ریزی دیگری نیز گرفته شود و برای این كه بتوانند ضمن پیشگیری از هرگونه اقدام انتقام جویانه زمینه تفاهم نسبی را نیز فراهم آورند ، نخست با بزرگان دوطایفه وارد مذاكره شده و آنگاه با فروكش كردن موضوع نزاع برای اینكه بتوانند دو خانواده را بیشتر به هم نزدیك كنند ، دختر یكی از بستگان نزدیك قاتل را به عقد پسر یا شخصی از خانواده مقتول درمی آوردند ، تا بدین وسیله از هرگونه تنش بعدی جلوگیری شود.

 

3-     ازدواج گا به گا

     این نوع ازدواج در میان ایل وندان بختیاری برخی مواقع وجود داشته است ، هرگاه در میان دو خانواده دختر و پسر مجرد یا مرد جوانی وجود داشت بنا به تمایل طرفین هریك از دو برادر كه از دو خانواده نیز بودند ، خواهر خود را به ازدواج طرف مقابل در می آورد . چنین ازدواجی مشكلات كمتری در پی داشت ، زیرا ضمانت تأمین  سلامت هر یك در سلامت پیوند مقابل گره می خورد .

 

4-     ازدواج فامیلی

     یكی از ریشه دارترین و پرجمعیت ترین ازدواجها در ایل بختیاری بشمار می رود. گستردگی این نوع ازدواج زبانزد خاص و عام است . شدت ازدواج های فامیلی به حدی بوده كه هرگاه در خانواده ای زمان ازدواج پسر جوانی فرا می رسیدو یكی از دختران عمو ، دایی و یا دیگر افراد فامیل نزدیك وی مجرد بود حق نداشت به خواستگاری دختر بیگانه ای برود ، زیرا عمل او توهین به خانواده های دختردار آن فامیل محسوب می گردید و چنین عملی را سنت شكنی می دانستند.

     مرحله اول : زون گشون (بله گفتن) كه با هدیه دادن به پدر دختر توسط اقوام داماد همراه می باشد . این هدیه به معنی آن است كه پدر دختر قبول كرده تا پیرامون خواستگاری دخترش صحبت نماید. چنین هدیه ای معمولاً یك رأس قاطر و یا چیزی مشابه  می باشد كه سرانجام پس از عروسی به عروس بخشیده می شود ، پس از بله گفتن پارچه لباسی را به عنوان هدیه به دختر می دهند كه به آن «بلكه بندون» می گویند.

     مرحله دوم : دست بوسون (شیرینی خورون) می باشد ، پس از آنكه خانواده داماد اجازه صحبت كردن از سوی خانواده دختر را یافتند ، با هماهنگی قبلی روز و ساعت نیكی را برمی گزینند تا با آمادگی كامل و به همراه افراد فامیل و طایفه و عده ای از بزرگان سوار و پیاده با نواختن ساز و دهل و به همراه داشتن چندین رأس گوسفند و سایر لوازم پذیرایی كه كاملاً به عهده داماد می باشد به سوی خانه پدر دختر رهسپار می شدند. در طول راه خانواده داماد و همراهان با سواربازی و شلیك تیرهای هوائی و شادی كنان و در حال خواندن آوازی بنام «دوالالی» كه نوعی سرود و آهنگ شادی است به سمت خانه عروس می رفتن. سپس خانواده عروس از آنان استقبال به عمل آورده بعد از تعارفاتی چند پدر عروس و پدر داماد وارد مذاكره شده و هریك با نزدیكان خود به شور می نشستند و پس از تبادل نظر راجع به مسائل مادی از قبیل حق شیر(شیربهاء) و پشت قباله (مهریه) مباحثی مطرح و سرانجام با وساطت بزرگان و ریش سفیدان طایفه طبق سنت حسنه اسلام به توافق می رسیدند .

     پس از نوشتن صورت مجلس و رد و بدل شدن وجوه مورد توافق ، صورت مجلس و شناسنامه دختر را پیش یك نفر كه از سوی طرفین بعنوان معتمد انتخاب می شد می گذاشتند تا هنگام عروسی . سپس با حضور افراد ذینفع و در موعد مقرر تحویل داده می شدند. در طول نامزدی هرگاه داماد جهت سركشی به خانه پدر عروس عزیمت می كرد هدایائی از قبیل سكه طلا و نقره و پارچه و یا روسری به همراه می برد ، اگر پیش از عروسی مصادف با عید نوروز می شد ، مادر و خواهر داماد جهت عرض تبریك ، علاوه بر هدیه ای كه از سوی داماد برای عروس فرستاده می شد ، مقداری مواد غذایی از قبیل برنج ، روغن و گوشت و... تحت عنوان آش عیدی به خانه پدر عروس می بردند.

     پس از آمادگی داماد و تبادل نظر لازم و هماهنگی با خانواده عروس و تدارك نسبتاً وسیع داماد و برادر او در بین طایفه هایی كه به نوعی با آنها وابستگی و تعاون دارند می رود و به جمع آوری «اوزی» (نوعی نوعی تعاون و همكاری در میان ایل كه پیش از عروسی ، هدایایی از قبیل گوسفند یا بز جهت تدارك عروسی جمع آوری می كردند ، این رسم هم اكنون منسوخ شده و كادو جایگزین آن گردیده است) می پردازند. از این رو گوسفندان برای عروسی گاهاً بیشتر از مقدار مورد نیاز فراهم می گردید ، این رسم باعث می شد كه در آغاز زندگی مشترك با فشار مالی مواجه نگردند و این یكی از سنتهای حسنه  و كم نظیری است كه در این ایل پایدار مانده و جزئی از اصالتهای فرهنگی و اجتماعی آنان محسوب می گردد.

     در این هنگام با جمع شدن افراد فامیل و طایفه های وابسته سوار و پیاده زن و مرد ، همراه با ساز و دهل در حالی كه گوسفندان (باراوزی) و سایر بار و بنه ای كه تهیه گردیده توسط چند نفر جوان پیشاپیش راهی خانه عروس می كنند ، بعد از صرف غذا و سایر مراحل و در هنگام بازگشت یك كله قند یا شاخه نبات به رسم شیرینی زندگی توسط برادر عروس به كمر اوبسته می شود آنگاه وی را بر مادیانی اصیل سوار می كنند و در حالی كه چادری سفید بر سر دارد و روسری از جنس حریر یا ابریشم بر روی سرش می اندازند كه آن را سرانداز یا ری برقه می نامند تا صورت او را هم بپوشانند . آن گاه پسربچه ای خردسال را بر ترك او سوار می كنند به نیت این كه ثمره اول این ازدواج و فرزند اولش پسر شود.

 

     نقش پسر و عموماً مرد در اقتصاد و فرهنگ پدرتباری جامعه ایلی ، تأثیر بسزایی دارد و در تمام سطوح مختلف محسوس می باشد. در میان راه و به هنگام مراجعت به خانه داماد ، در حالی كه از سوی سواران فامیل عروس بدرقه می شوند پس از طی مسافتی هم سو با نواختن ساز و دهل و خواندن آواز توسط زنان و كل و گاله  و شلیك تیرهای هوایی ، سواركاران به سواربازی و هنرنمائی می پردازند و داماد در حالی كه بر اسبی تیزرو و چابك سوار می باشد با یك حركت چست و چالاك «ری برقه» (سرانداز) عروس را ربوده و با جست و خیز چشم گیری فرار می كند و بقیه سواران همراه وی او را تعقیب می كنند تا شاید بتوانند سرانداز را از وی بگیرند و چنانچه فردی موفق شود سرانداز را از داماد بگیرد مجدداً همگی فرد گیرنده را دنبال را دنبال می كنند و این وضع به همین منوال ادامه پیدا می كند تا به منزلگاه برسند.

     در بین راه چوپانانی كه در مسیر حركت عروس و همراهان قرار دارند ، با آوردن قوچ گله جلو عروس را می گیرند ، به این منظور كه فرزند اول او پسر شود در این رهگذر داماد یا یكی از بستگان او هدیه ای كه غالباً وجه نقد می باشد به آورنده قوچ می دهند و اگر مسافت طولانی باشد ممكن است این عمل چندین بار تكرار گردد و هربار آورنده قوچ گله و یا گاو نر هدیه ای از سوی داماد و یا همراهان نزدیك او دریافت می دارد.

     به هنگام رسیدن به خانه داماد عروس وارد نمی شود ، زیرا مرحله «گرزنون» فرارسیده و بدون دریافت هدیه از سوی داماد یا پدر او وارد خانه وی نمی شود ، سپس مرحله قربانی كردن گوسفند فرا می رسد ، از این رو یك رأُس گوسفند را كه قلاً به منظور قربانی كردن در پیش پای عروس آماده كرده اند سر می برند و كفش عروس را به خون آغشته می نمایند . پس از صرف شام و یا ناهار و پذیرایی از مدعوین وقت «روگشون» فرا می رسد و اكثریت دعوت شدگان بنا به سنت و توانایی خویش مبلغی را به عنوان هدیه به عروس می دهند، در عوض اگر هدیه دهنده مرد باشد از سوی عروس متقابلاً یك عدد دستمال مردانه و یك جفت جوراب به وی هدیه داده می شود و اما اگر هدیه دهنده زن یا دختر باشد جوراب و روسری زنانه به وی داده می شود.

     پس از شب زفاف از سوی خانواده عروس غذایی تدارك دیده می شود تا به خانه داماد ببرند و در آنجا صرف شود كه به آن آش دم پردگونی می گویند.

     مراسم پاگشون : چند روز پس از مراسم عروسی ، فامیل و نزدیكان عروس و داماد ، آنها را به صرف نهار یا شام دعوت و هدیه ای نیز به فراخور توانایی به آنها داده می شد.

     جهیزیه : علاوه بر مقداری وسایل زنانه و سایر لوازم ، از سوی پدر دختر معمولاً یك رأس قاطر ماده و یا مادیان اصیل جهت سواری دختر به وی داده می شود ، همچنین یك رأس ماده گاو به منظور استفاده از شیر آن و یك عدد بادیه مسی كه حدود یك چهارم یك من آبگیری داشته باشد جهت حمام كردن به عروس داده می شد. این رسم متأسفانه به كهنگی گرائیده و می رود تا برای همیشه از ذهن ها محو شود.

آداب خواستگاری و عروسی در فرهنگ بختیاریعناصری كه پ

معرفی کتاب آداب و رسوم و فرهنگ عامه ایل بختیاری چهارلنگ

آداب و رسوم و فرهنگ عامه ایل بختیاری چهارلنگ

 

مشخصات کتاب: سرلک، رضا(۱۳۸۵) آداب و رسوم و فرهنگ عامه ایل بختیاری چهارلنگ: به انضمام پیشه‌های مهم، نام گیاهان، خوردنی‌ها، پوشیدنی‌ها و جانداران منطقه، چاپ اول، تهران: طهوری.

معرفی کتاب: کتاب " آداب و رسوم و فرهنگ عامه ایل بختیاری" با محتوای غنی و پر ارزشی که دارد، یکی از ارزشمندترین کتاب‌هایی است که با در نظر گرفتن جنبه‌های گوناگون و جزئی فرهنگ عامه‌‌ی بختیاری، تا کنون در زمینه شناخت فرهنگ مردم بختیاری – به ویژه بختیاری‌های چهارلنگ – پدید آمده است.نگارنده و گردآورنده این اثر مهم، رضا سرلک(متولد۱۳۱۳) است، که انتشارات طهوری تهران آن را (با قیمت ۲۵۰۰ تومان) در سال ۱۳۸۵ منتشر کرده است. این کتاب در واقع پژوهشی است در آداب و رسوم طایفه ایل بختیاری چهارلنگ ساکن در منطقه «پاچه لک» یکی از بخش‌های  شهرستان‌ «الیگودرز» استان لرستان است که با بسیاری از پژوهش‌های مشابه‌ی خود به گونه‌ای متفاوت است؛ چرا که حدود جغرافیایی آن دقیقاً مشخص و معلوم است و نویسنده در آن به به نکات بسیار ریز و جرئی و دقیقی توجه کرده است که تا کنون در پژوهش‌های دیگر مورد توجه نبوده است. از جمله ویژگی‌های دیگر و  مهم این کتاب این است که نویسنده دوران کودکی و نوجوانی خود را در پاچه لَک گذرانده و از نزدیک با بسیاری از آداب و رسوم آشنا شده بود و در سال‌های بعد نیز حدود ده سال از اوقات فراغت و تعطیلات خود را اختصاص داده است برای جمع‌آوری قسمت زیادی  از فرهنک و ادبیات شفاهی بختیاری از طریق تحقیقات میدانی و مصاحبه با افراد مطلع محلی از این نوع ادبیات به ویژه افراد مسن و کهنسال، که حاصل این تلاش چندین ساله این کتاب ارزشمند است.

این کتاب دارای ۲۳۲صفحه است و نویسنده پس از سپاسگزاری از افرادی که یاریگر او در این امر بودند، با آوردن پیشگفتار و چگونگی و شیوه جمع‌آوری مطالب این کتاب صفحه‌ای را هم به جدول حروف و نشانه‌های آوانویسی برای تلفظ صحیح کلمات گویش بختیاری و همچنین صفحه‌ای را به سازمان اجتماعی ایل بختیاری اختصاص داده است. کتاب آداب و رسوم و فرهنگ عامه‌ی بختیاری چهارلنگ شامل پانزده فصل با این عناوین است:فصل اول: اداره امور روستا؛ فصل دوم: شادی؛ فصل سوم: عزاداری؛ فصل چهارم: باورها؛ فصل پنجم: چیستان‌ها(چِنه چِنه، چیِ چیِ)؛ فصل ششم: نقش شعر و موسیقی؛ فصل هفتم: مسائل عاطفی و اعتقادی؛ فصل هشتم: نام کودکان در موقعیت‌های مختلف؛ فصل نهم: بازی و سرگرمی؛ فصل دهم: نام دام‌ها در سنین و مراحل مختلف؛ فصل یازدهم: پیشه‌ها؛ فصل دوازدهم: اوزان و مقادیر و رنگ‌ها؛ فصل سیزدهم: موقعیت آب و هوایی؛ فصل چهاردهم خوردنی‌ها؛ فصل پانزدهم: جانداران منطقه. در پایان کتاب به این ترتیب شرح پاورقی‌های کتاب؛ منابع کتاب که در آن نام کتابی نیامده زیرا تمام مطالب این کتاب به صورت میدانی جمع‌آوری شده است و به نوشته نویسنده در نوع خود و قابل استناد است؛ تصاویر ابزار و لوازم سنتی دامداری و کشاورزی که در گذشته در روستاها مورد استفاده بوده و امروزه به ندرت بعضی از آنها یافت و یا استفاده می‌شوند، آمده است که بر ارزش این کتاب افزوده و قسمت پایانی این منبع، نمایه است. مطالعه این کتاب ما را با بسیاری از  جنبه‌های گوناگون فرهنگ عامه، آداب و رسوم سنتی بختیاری‌ها از جمله باورها، جشن‌های سور و سوگ(شادی و سوگواری)، شعر و موسیقی و ترانه‌های عامیانه بختیاری، فرهنگ نام‌گذاری کودکان بختیاری در زمان‌های گذشته، بازی‌ها و سرگرمی‌های مردم و ... آشنا می‌کند. بنابراین اگر کسی بخواهد به طور کلی با گونه‌ها، محتوا و درونمایه فرهنگ عامیانه بختیاری شناختی دقیق پیدا کند، مطالعه این کتاب برای او بسیار کمک کننده است و خواندن آن به علاقه مندان حتماً توصیه می‌شود.

معرفی کتاب آداب و رسوم و فرهنگ عامه ایل بختیاری چه

نامهای زیبای لری و بختیاری برای کودکمان برگزینیم

 

 



نام و معنی با یکدیگر پیوند ناگسستنی دارند. وقتی یک انسان را در کودکی به یک نام می نامند، تا آخر عمر این نام بر رفتار او و قضاوت دیگران درباره این انسان تاثیر می گذارد. بی شک اگر خواهان حفظ و تعالی فرهنگ لری و بختیاری خودمان هستیم، باید نام های زیبای لری و بختیاری را برای فرزند دلبند خود انتخاب کنیم و به دوستان مان نیز پیشنهاد دهیم که کوکان و نوزادان خود را به این نام های زیبا بنامند. قبلاً شاعر ارجمند بختیاری سرکار خانم فریده چراغی مقاله خوبی در این باره نوشته بودند که پیشنهاد می کنم حتما بخوانید. ولی چاره عملی چیست؟

پیشنهاد می کنم در جهت گسترش نامهای لری و بختیاری تلاش کنیم که یک «نام نامه» ی لری و بختیاری در ایبنانیوز ایجاد شود. تا بدین ترتیب هرکس یک نام لری زیبا میشناسد، در این قسمت همراه با معنی قرار دهد. برای شروع کار، چند اسم می گذارم تا هم تباران لرزبان بر سر ذوق بیایند و نام های بهتری که به فکرشان می رسد، پایین همین مطلب پیشنهاد دهند. 

ونو (بانو) نامی برای دختران 
کی ونو (کد بانو) نامی برای دختران 
آساره ونو (ستاره بانو) نامی برای دختران 
تیام (چشمانم) نامی برای دختران 
مرواری (مروارید) نامی برای دختران  

همچنین می توانیم از شاعران سرزمین مان بخواهیم که ترکیب های ادبی جدید و نامهای جدید را پیشنهاد کنند. مثلاً چندی پیش به یک نام زیبا برخوردم؛ «لریا». شاید به دلیل تازگی، قدری غریب باشد ولی این نامها پس از مدتی جا می افتند. 

اگر استقبال هموطنان و همشهریان از این فراخوان نام های لری و بختیاری خوب باشد، می توانیم توانیم با ثبت نام های لری و بختیاری در یک کتاب، آنها را چاپ کنیم. 

توضیح یک مطلب ضروری است که نام های لری و بختیاری، اکثراً نام های کهن به زبان پهلوی هستند؛ با کمی تغییرات گویشی و تاریخی در بستر فرهنگ ناب عشایری و پیوند عمیق این مردم با طبیعت. به این دلیل، احتمالاً این اسامی در صورت تدوین، مورد استقبال همه هموطنان ایرانی علاقمند به حفظ اصالت های فرهنگی قرار خواهند گرفت. 

علاوه بر اینکه می توانیم از نام های لری در همه بخش های جغرافیای لر (کهگیلویه و بویراحمد، لرستان، بختیاری، ممسنی، و...) استفاده کنیم، می توانیم از لرهای عراق، افغانستان، داغستان روسیه، عمان و... (لرهای سراسر جهان) هم استفاده کنیم. البته باید دقت شود که نام ها ریشه ی ترکی و یا عربی و یا غیر ایرانی نداشته باشند. مانند «سوگل» که گویا ترکی است. هرچند «گل» پارسی است و ممکن است ما را به اشتباه بیاندازد. منتظر نام های زیبای پیشنهادی شما در پایین همین صفحه هستیم.

نامهای زیبای لری و بختیاری برای کودکمان برگزینیمای

نگاهی به نام های زیبای کودکان در ایل بختیار



نام هایی که برای کودکان خود انتخاب می کنیم ریشه در فرهنگ، منش و طرز تفکر ما دارد. در فرهنگ بختیاری با توجه به شرایط اقلیمی، سبک زندگی، باورداشتها، ویژگی های فرهنگی، ارزشها، و در کل جهان بینی افراد نامگذاری کودکان توسط پدربزرگها و مادربزرگها و یا بزرگ طایفه (به لحاظ جایگاه بزرگان در فرهنگ و زندگی اقوام)، با سنجش همه ی جوانب زندگی ایل و خانواده در آن برهه ی زمانی و شرایط اقلیمی انجام می شده است. 

استفاده از اساطیر، نمادها، نام مکان ها و مخصوصا کوهها، نام های درختان و گل ها و روزها و... در نام های کودکان مشهود است. همچنین توجه به موقعیت کودک در خانواده هنگام نامگذاری مورد نظر بوده است مثلا اینکه فرزند چندم باشد. آن خانواده پر دختر یا کم پسر باشند. استفاده از سمبل، تشبیه به عناصر طبیعت، و در عین حال در اکثریت نام ها تشخص و ارزش دادن به کودک به گونه ای که در بزرگسالی از شنیدن نام خود خجلت زده نشود. توجه به مفاهیم و ارزشها و به هر صورت با مسما بودن اسامی مد نظر مردمان بختیاری بوده است. 

نام گذاری پسران: شاید مهم بودن پسر در خانواده های بختیاری و نیز سایر اقوام علاوه بر بقای نسل، به دلیل سبک اقتصادی خانوارها بوده که بر پایه ی دامپروری و کشاورزی استوار بوده و نیازمند نیروی انسانی جهت همیاری و پیشبرد امور بوده اند. توجه به مفاهیمی همچون شجاعت، بزرگ منشی، و... در نامگذاری پسران مد نظر بوده است. گاه کودک پسر در خانواده ای متولد می شده که فرزند نرینه برایشان پا نمی گرفته و بر پایه این باور که او را از دعای دیگران و... دارند نامش را گدا، مالگرد، گشتل، مندنی، جُلی، پالونی، و... می نهادند تا ماندنی باشد. 

با توجه به روحیات حماسی مردمان بختیاری از نمادهایی همچون شیر، گرگ... (بعنوان پیشوند یا پسوند) استفاده می شده است: گرگعلی، علی شیر، شیرممد، شیرون و... 

گاه آرمان های خانواده در نام کودکان انعکاس یافته است: همچون نام هایی با پیشوند و پسوند شاه: شاه علی، شامحمد، شاه حسین، علیشاه، محمدشاه. 

گاه گودک در ماه ذیحجه متولد می شده و نام او را حاجی می گذاشتند و یا در ماه قربان که قرونی (قربانی) یا قروون (قربان) نام می گرفت و یا صفر، محرم، رمضون. 

گاه خانواده ای که در آرزوی ماندگاری نسل و تبار بوده، تجلی آرزوهای خانواده را نام فرزند آورده است: دیدمون (دودمان)، آرمون، امیدوار، بنیاد، مراد، جونمراد و... 

اعتقاد به اینکه کودک را از نظر و لطف خاص خداوند دارند، گاه در نام کودک تدیده می شود: نظر (علی نظر)، لفطعلی (لطفعلی)، خداداد، امومداد، شرگلا (شکرخدا)، خدایار، حاجت و... 

این باور که فرزند پسر مایه ی برقراری نسل و روشن نگاهدارنده ی اجاق خانواده است، گاه در اسم کودک دیده می شود: چراغعلی، روشن (روشنعلی)، نوری، نیرعلی (نورعلی)، نیرممد (نورمحمد)، سوزعلی، سَوزوار (سبزوار)، سَوزی و... 

ارادت به نام ائمه نیز به طور عمده در نام ها دیده می شود: کلبعلی، کوچیر علی، شاهرضا، رضاخدا، رضاقلی، ممرضا، ممرسول (محمد رسول)، علی ناز، عبدحسن، عبدحسین و.. 

استفاده از پسوند یا پیشوندهایی همچون شاه، میر، میرزا، خان، بک (بگ)، سردار، کی و نمود روحیات سلطه جویی، مقام طلبی و نام آوری نیز در اسامیپسران دیده میشود: جونشاه (جهانشاه)، جونگیر (جهانگیر)، شکالی (شکارچی)، میرحسین (امیر)، میرحسن، میرون، میرزا، میرازلی (میرزا علی)، میرزاجون، میرزاقلی، خان ممد، خون (خان) علی، حسین خون، علیخون، باواخون، آقابک، زال بک، علی بک، رضا بک، باباخون (باباخان)، سردار، سرهنگ، ملک (ملک حسین)، کی مراد و... 

تاثیر طبیعت، فصول، روزها و... نیز در اسامی کودکان و نوزادان دیده می شود: برفی، بارونی، تدرگی (تگرگی)، گلالی، عیدی، نورزلی (نوروزعلی)، جمعه، شنبه (شمید، شمبدی)، پنج شنبه، آدینه و... 

گاه در هنگام کوچ در پناه سنگ یا کنار رود، یا پای کوهی کودکی متولد می شد که نامش اینگونه بود: ره مالی، دیندامال (دینامال در معنی به دنبال و عقب عشیره)، بردی (سنگی)، گلالی (رودخانه)، کُهزاد، کُهیار، شیمباری (شیرین بهار نام منطقه ای در چهارمحال بختیاری) و.. 

نام کوهها به دلیل بلند نظری و الفت مردم بختیاری با سختی و استواری این کوهها گاه در اسامی نوزادان آورده می شود: کینو، کلار، تاراز، سالِنی (سالَن کوه) و... 

گاهی نامگذاری کودکان با بهره گیری از اساطیر صورت می پذیرد: گاهی نام تعدادی از افراد در جریان برخی جنگهای طایفه ای به دلیل شهامت و مردانگی آنان در حافظه ی تاریخی ایل یا بخش کوچکی از ایل به عنوان اسطوره ثبت می شد و خانواده به امید الگوپذیری کودکان از گذشته ی افتخار آمیز آن افراد، نام آنان را برای فرزندان خود انتخاب می کردند: علیداد، علیمردون، صیدال، نُه دال، مندنی، مَمُحسین (محمدحسین)، عبده ممد، ایسف خون (یوسف خان)، نومدار خون (نامدار خان) و... 

هر کدام از این افراد به نوعی در تاریخسازی ایل بختیاری موثر بوده اند که شرح آن در این مقال نمی گنجد. 

نام درختان و گیاهان نیز در اسامی نوزادان بختیاری دیده می شود: نماد سخت جانی و مقاومت: بلوط (بلیطی)، نماد سرسبزی و بلند بالایی: چنداری یا چناری، نماد ظرافت و سپیدی: کلوس (کرفس کوهی)، نماد ایستادگی و سایه و ثمر بخشی: کُناری و... 

گاهی با اعتقاد به موثر بودن نمک در رفع چشم زخم، نام پسران زیبا روی را "نمکی" می گذاشتند. 

دیگر اسامی رایج: 

تهماس (طهماسب)، اُلماس، فزکی، غریب، آزاد، قوات (قباد)، فتاح، کُهگرد، کیالون، علادین، خُمکار (خامکار)، عیوض، تاجول (مانندتاج؛ مخفف تاج محمد یا تاجعلی)، بندر، ابول (مخفف ابوالقاسم)، عبده، بهمن، ظفر، مظفر، کوچیر، دیدار و... 

تاثیر پذیری بختیاری ها از شاهنامه، به شدت در نامگذاری کودکان مشهود است: فریدون، رستم، زالی (کودکان بور و سپیدمو)، کیمرز (کیومرث)، گودرز، مَنَوچیر (منوچهر)، سپندیار (اسفندیار)، فرود و... 

برخی نام های مشترک میان پسر و دختر نیز در بختیاری وجود داشته اند که مَمیرا (نامیرا) از آن جمله است. 

نام های دختران نیز با الهام از عناصر طبیعت، درختان و گلها، ماه و خورشید و ستاره، اشیاء قیمتی و جواهرات و مفاهیمی همچون شایستگی، وقار، خوش رو و خوش قدم بودن، پیشوند و پسوندهای شاه و بی بی و خانم و... انتخاب می شده است: 

گاهی با تاثیر از طبیعت، نام دختران را انتخاب می کردند: پادنا (دامنه ی کوه دنا)، و... 

گاهی با تاثیر نام درختان و گلها، نام نوزادان دختر را انتخاب می کردند: صنوبر، سلبی (سروین)، لیمو (نیمول)، ناری جون، گلنار، گلی جون، لی لی فر (نیلوفر)، گل طلا، پَرگل، تاج گل، سیو گلِ (سیب گل)، گل افتو، گل سُهر، گلستون، گلبناز، همه گل و... 

نام پرندگان نیز گاهی برای دختران انتخاب می شد: کَموتر (کبوتر)، کَوگی (کبکی)، طاووس، فاطول، فاطولک (نوعی پرنده) و... 

گاهینامها بیانگر وصف زیبایی، ظرافت، ارزشمندی و... در نوزاد بودند: اوریشم (ابریشم)، ابرجون، نازک، ملوس، بلور، زری،
شِرین (شیرین)، قندی، نواتی (نباتی)، نوشی (نوشین)، پرپین (متبرک -افسون)، دلبر، سوگلی، رنگین (زیبا)، شِریلار (خوش اندام) شِری (شیرین)، شاپری، پنیر، نشمین (به معنی ارزشمند و آنتیک)، قیمتی، تَنُم (شایان، زیبا)، خانم، خانم جون، جوار (جواهر)، تَوار (تبار)، گوهر، مرواری، اشرفی (سنگ گرانبها)، طلا، نُرقه (نقره)، صدتومنی، پیلی (پولی -ارزشمند)، سنگماه، گوشار (گوشوار)، بِسِد(صدف)، شَوچراغ، تیام، تیکال (چشم قهوه ای)، پَل (گیسو)، تُرنه (طره =موی گرداگرد صورت)، قشنگ، فِرنگ، عروس، ملکه، صنم جون، آستاره، تاجماه (تاجمه)، ماه تی تی، ماهی جون، ماجان، مهپاره، ماه طلا، نیری جون (نوری جان) و... 

گاه می خواستند بنمایند که فرزند دختر نیز در حکم برادر است: در این مواقع نوزاد دختر را گگولی (برادر عزیز)، هزارا (هزاران)، هئزآرا (متعصب و غیرتی) می نامیدیند. 

گاه نیز با یادآوری ارزش و اصالت مادر، نوزاد دختر را نامگذاری می کردند: چی دا (همچون مادر)، آفریدا (آفریده ی مادر)، خاور، شاطلا، شازنون، شهزاده، بگم، بگم جان، خاتی (خاتون)، بی وی زنون، بی وی طلا، بی نسا (بی بی نساء)، خانم کوچیر (کوچک)، 

اسامی دیگر همچون ری به خیر، قدم خیر، گل خیر، سنگین (باوقار)، بزرگ، خووی (خوبی)، سرور، قزی، کتول (کتایون؟) و... نیز هر کدام وجه تسمیه ای دارند. 

در خانواده های کم دختر یا دوستدار دختر با این آرزو که دختر بماند و زنده باد، نوزاد دختر را چنین نامگذاری می کردند: مهنا (مانا)، بمونی، ممیرا و... 

خانواده های پر دختر با این آرزو که حسن ختام دخترانشان این کودک باشد، نام دختر را چنین انتخاب می کردند: خدابس، دُربس (دختر بس)، آخری، گل بس، خانم بس، امون بس (امان بس)، نخواسته، زیاتی (زیادی) و... 

گفتنی است تغییرات اجتماعی و تغییر سبک زندگی عشایر و روستائیان در سال های اخیر، حوادث بزرگ و جریان های موثر اجتماعی همچون انقلاب اسلامی، جنگ و رویکرد عشایر به شهر نشینی و نفوذ رسانه ها، خود سانسوری و ... باعث تحول در نامهای کودکان بختیاری شده و متاسفانه استفاده از نامهای اصیل را بسیار کمرنگ نموده است.
 

درمیان عشایر بختیاری یكی از رایج ترین نوع تفال یا فال گرفتن كه معمولا افراد مسن حالا یا توسط مردان و یا زنان گرفته میشود علاوه بر انواع آنها توسط تسبیح فال با نخود است كه بسیار به واقعیت نزدیك میباشد و باور كنید رد خور ندارد ..برای گرفتن فال با نخود ابتدا 41عدد نخود كه هم اندازه باشند را جدا میكنند .سپس آنها را روی قالی یا مكانی صاف میگذارند و سپس توسط دوتا دست انها را جدا میكنند بطوری كه مقداری توسط دست راست و مقداری توسط دست چپ و مقداری هم در وسط بماند آنها را به سه قسمت مساوی تقسیم میكنند....سپس نخود های هر قسمت را 4تا 4تا از هم جدا میكنند ...مثلا قسمت سمت راست را همینطور 4تا 4تا جدا میكنند ..چند حالت امكان دارد اتفاق بیفتد ...یا یكی باقی میماند یا دو نخود یاسه و یا 4نخود باقی میماند كه نخودهای باقی مانده را در بالا قرار میدهند و سپس به سراغ نخودهای وسطی رفته و آنها را نیز 4تا 4تا جدا میكنند و هرچه باقی مانده بود را در بالا و جدای از نخودها مقابل نخودهای باقی مانده از ستون اول قرار میدهند و سپس به سراغ نخودهای قسمت سوم كه توسط دست چپ جدا شده رفته و انها را جدا میكنند و هرچه باقی مانده بود در برابر دیگر نخودها قرار میدهند در یك ردیف ...چند حالت اتفاق میافتد كه بهترین آن اگر در ردیف سمت راست یك نخود و در ردیف وسط دوتا و در ردیف سوم هم دوتا باقی بماند كه جمعا 5تا میباشند ای فال را 5تن آل عبا میگوبند كه بهترین نوع فال است و مرادش حاصل میشود و اگر از هر دیف 4تا بماند كه در مجموع 12 تا میباشند نیز به آن 12امام میگویند كه خوب است . در حاتی دیگر از هركدام سه تا میماند كه به ان نوح نبی اله میگویند و یا حالی از ستون اول یكی .ستون دوم سه تا و ستون سوم هم یكی كه این هم خوب است ...خلاصه افراد حرفه ای تر باقی مانده نخودها را باهم قاطی و مجددا به سه قسمت و سپس 4تا4تا جدا میكنند و نخود های باقی ماده را بازهم قاطی و 4تا4تا جدا میكنند و سپس به تفسیر و تجزیه و تحلیل ان میپردازند و خلاصه انگار حرف دل شما را میزنند و بسیار واقعیت دارد ...خلاصه در شبهای سرد زمستان زیر سیاه چادر این نوع تفال هم برای خودش حكایتی شیرین دارد

 

اصطلاحات و ضرب المثل های بختیاری

   

      آش ولاشس کرد  Asho lashes kerd   اوراتیکه پاره کرد

      پیـلانِه درنِهـاد   Pilane dar nehad   پولهایش را گم کرد یا باخت

      پـس صوه* خیلی دیره   Pas sovah khyli direh  پس فردا خیلی دیر است

      پـوسِـتِه قـلفـتی کِنُم    Pusete ghelefti kanom پوست ترا یکجا میکنم

      پـیا خُـوس ملــوُنِه Piya khos malavoneh مردخودش شناگر است

     پــار ِ ن ِ خدا بیامُرزه  Paren khoda biyamorze پارسال راخدا بیامرزد* کنایه از کارگذشته دیگر بازگشت ندارد

     پِـیایـل زِمُـفلـسی خوار ایبُون گُوسـنـدون زِلــَری Piyayal ze mofgesi khar eibun gusendoun ze lari   

     مردان ز تهی دستی خوار میشوند وگوسفندان از لاغری

     پِـیا چـارُشـونِه خیلی سخته  Piya charshune khayli sakhte آنمرد چهارشانه خیلی محکم ودلیر است

     پِیشُونِیسّ ( پیش تیگس  )  خّیرِه     Pishunis khayreh   پیشانیش خیراست

     شــُکنید  بــِس     shoknied   bes    او  را  ترساند   ,   به او تشرزد

     پُــوز ِسه بـِخاک اِیـمـالِــن Puzese be khak eimalen پوزه اش را بخاک میمالند(اورا تنبیه میکنند)

اصطلاحات و ضرب المثل های بختیاری         آش ولاشس

پختن نان

 

یكی از اولین و پیش پا افتاده ترین كارهایی كه یك دختر بختیاری در جوامع عشایری باید فرا گیرد پختن نان می باشد برای انجام این كار وسایلی از قبیل: آرد بیز ، تشتی ، مجمه ، تیر ،نو ون ، تووه و تبق مورد نیاز است كه تمام این وسایل در یك مال بختیاری پیدا می شود . حال به شرح چگونگی پخت نان می پردازم
ابتدا آرد را به وسیله آردبیز در تشتی بیخته تا دانه های درشت و ناخالصی آرد گرفته شود. پس از آن چینه ( خمیر ترشی كه از روز قبل برای تهیه خمیر نگهداری كرده اند ) را همراه نمك را به آرد زده و آب را كم كم به آن اضافه می كنند و آن را ورز می دهند . اغلب این كار را شب و قبل از خوابیدن انجام می دهند مگر در موارد اضطراری كه نان برای مصرف روزانه كم باشد . پس از درست شدن خمیر تبق و مجمه را روی آن گذاشته و در جای امن نگهداری می كنند .
صبح دم شخصی كه قصد پختن نان را دارد قبل از همه بیدار شده و در چاله آتش روشن می كند و تووه ( tove) ( وسیله ای كه بر روی آن نان می پزند ) را روی آن می گذارد. آتش نیز نباید به حدی باشد كه نان را بسوزاند. پس از این كار چند چونه خمیر درست كرده و در ظرف آرد قرار می دهد و سپس مقداری آرد بر كـف مجمه(majme) می پاشد و چونه اول را در مجمه قرار می دهد و با تیر آن را پـهن می كند بعد با مهارتی خاص خمیر پهن شده را از كف مجمه بلند كرده و روی نو ون (no van) می كشد و با این وسیله نان را به تووه داغ می زند. در مدت زمانی كه نان در حال پختن است یك چونه جدید گرفته می شود و در آرد قرار می گیرد و اگر حرارت آتش كم شده باشد مقداری سوخت به آن اضافه می كنند ؛ این كار به وسیله یك چوب بلند انجام می گیرد . در همین حال نان را بر می گردانند . و چونه ای دیگر را در كف مجمه قرار داده پهن كرده و بر نو ون می كشند .
حال دیگر نان اول پخته شده آن را بر می دارند و نان بعدی را به تووه می زنند این كار تا تمام شدن خمیر ادامه پیدا می كند . البته چونه آخر را در همان ظرف آرد نگهداری می كنند تا هنگام تهیه خمیر ازآن به عنوان خمیر ترش استفاده كنند . بستگی به ضایقه مردمان هر منطقه نوع نان مصرفی متفاوت است ولی در بیشتر مناطق نان فتیر استفاده می شود . در این نوع نان چونه ها كوچكتر گرفته می شود و یك نان نازك میپزند و خمیر بعد را نیز پس از پهن كردن بر نان اول می زنند طرفی كه خمیر است را بر تووه می پزند این كار بستگی به نازكی نان ها چندین بار تكرار می شود .
هر چند اصول اولیه پخت نان تقریبا به یك صورت می باشد ولی بستگی به هنر و صلیقه دختران و زنان كیفیت و طعم نان تغییر می كند به صورتی كه برخی از نان ها به اصطلاح از گلو پایین نمی رود ( هر چند تعداد افرادی كه چنین نان هایی می پزند بسیار اندك است ) و مزه برخی نان ها هرگز از كام انسان نمی رود . عكس زیر یكی از زنان طایفه هیودی را در حال پختن نان نشان می دهد

club_postreply_4222352-2173007

پختن نانیكی از اولین و پیش پا افتاده ترین كارهایی

تاریخ قوم بختیاری1


تاریخ بختیاری به قرن چهاردهم میلادی و دورهً زمامداری 200 ساله خوانین دورکی بر می گردد. هیچ تاریخ نگار حیات اجتماعی اقوام ایرانی  نمی تواند اهمیت ایل بختیاری و انسجام و پیوستگی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آنها را نادیده گیرد. ( به نقل از: خوانین و شاهان، فیلم مستند تحلیلی دربارهً بختیاریها، ساخته آر. گارت وایت ). آنچه در پی می آید بر گفته از کتاب " مورگان شوستر " است که از بختیاریها به عنوان مردمانی که برای احیاء مشروطیت جنگیدند یاد می کند:  " .... سفارت روسیه دوباره مداخله کرد و با ارسال پیام تهدید آمیزی به سپهدار، در واقع از او خواست که از پیشروی به طرف تهران خودداری کند.  در 16 ژوئن ( 26 خرداد )، 8 هزار نفر از مردان مسلح بختیاری روانه تهران شدند و پس از آن که با مشروطه خواهان در قزوین هماهنگ شدند، علیرغم تلاش های همه جانبهً سفرای روس و انگلیس برای جلوگیری از عزیمت آنها به سوی تهران، عازم پایتخت شدند. در دوم تیرماه قوای بختیاری به قم در 120 کیلومتری جنوب تهران رسیدند. سردار اسعد، سرکرده ایل بختیاری به تهدیدات روسها و یا انگلیسیها وقعی نگذاشت و ضمن اعلام این که شاه باید به خواسته های او رسیدگی کند به پیشروی خود ادامه داد. روسها برای ترساندن انقلابیون مشروطه خواه دستور سازماندهی قوای نظامی اضطراری خود مستقر در باکو را صادر کردند تا به منطقهً شمال ایران اعزام شوند. نیروهای شاه در این هنگام به 5000 نفر در پادگان سلطنت آباد و 1350 نفر در قشون قزاق محدود می شد. 800 نفر از قزاقها تحت فرماندهی سرگرد لیاخوف روسی در تهران مستقر بودند که از این تعداد 500 نفر در شمال و 300 نفر در جنوب تهران مستقر بودند و خود را آماده مقابله با قوای بختیاری می کردند. روز 13 تیر قوای دولتی مستقر در کرج تا شاه آباد در 16 کیلومتری تهران عقب نشینی کردند و روز بعد درگیری نسبتاً شدیدی بین آنها و ملیون در گرفت. قزاقهای ایرانی به فرماندهی سروان زاپولسکی به همراه درجه داران روسی به مصاف مشروطه خواهان رفتند و یک افسر ایرانی خود را از دست دادند، و سه نفر دیگر کشته و 3 نفر زخمی شدند. مشروطه طلبان نیز 13 نفر تلفات دادند. روسیه در این زمان قوای خود را از باکو به طرف ایران گسیل کرده بود. در روز 17 تیر، سه هزار نفر از آنها وارد خاک ایران شده بودند و در 30 تیرماه به قزوین رسیدند و به رهبران مشروطه خواه هشدار دادند در صورت ادامهً پیشروی به سوی تهران با نیروهای خارجی متشکل از روسها و انگلیسیها روبرو خواهند شد. تلاشهای دیگری هم برای ایجاد ترس و ارعاب در میان ملیون صورت گرفت که به هیچ وجه کارساز نیفتاد.       در روز 19 تیر نزاعی بین قشون قزاق و مردان مسلح بختیاری در منطقه "بادامک" در 30 کیلومتری تهران رخ داد که چندان مهم و سرنوشت ساز نبود ولی بدنبال تداوم همین درگیری در روز 22 تیر ( 13 جولای ) بخشی از نیروهای ملی توانستند با اغفال قشون قزاق و نیروهای مسلح دولتی از خط دفاعی آنها بگذرند و در ساعت 6:30 صبح وارد پایتخت شوند. ملیون از نظر فرماندهی این عملیات خود را مدیون "اپریم خان" ارمنی میدانستند. در تمام روز درگیریهای خیابانی در تهران ادامه یافت. مردم با روی باز به استقبال قوای ملیون رفتند و روز 22 تیر را به عنوان روز رهایی خود جشن گرفتند. فردای آن روز سرگرد لیاخوف، فرمانده قشون قزاقها که نیروهایش در پادگان محاصره شده بودند طی پیامی به سپهدار، فرمانده قوای ملیون، شروط تسلیم قوای خود را اعلام کرد. ملیون در این مدت با نهایت خویشتن داری با نیروهای تحت محاصره عمل کردند. در روز 24 تیر، کل پایتخت به استثنای منطقهً مرکزی شهر در تصرف کامل مشروطه خواهان قرار گرفت. روز 25 تیر که فرا رسید محمد علی شاه با شمار انبوهی از محافظان و سربازان و خدمه خود به سفارت روسیه واقع در زرگنده پناهنده شد و از سلطنت کناره گیری کرد. شاه پیشتر موافقت وزیر مختار روسیه را در این زمینه جلب کرده بود. به محض اینکه محمدعلی شاه در سفارت روسیه جای داده شد پرچم های انگلیس و روسیه به صورت همزمان بر فراز ساختمان برافراشته شد. در همین حال، سرگرد لیاخوف، پس از تسلیم شدن خود و سربازانش پذیرفت از آن پس تحت فرماندهی قوای مشروطه خواهان وزارت جنگ دولت انقلابی عمل کند. در ساعات پایانی شب در کاخ بهارستان جلسه ای تشکیل شد و محمدعلی شاه به طور رسمی از سلطنت خلع و احمدمیرزا، فرزند 12 ساله اش به جای وی بر تخت نشست و مقرر شد عضدالملک، بزرگ خاندان قاجار، مدتی نیابت سلطنت را عهده دار شود. بنابراین در 25 تیر سال 1288، گویی حلقهً مفقوده در ایجاد نظام مشروطه در ایران پیدا شد و نیروهای مردمی با شجاعت و میهن پرستی و دلاوری توانستند در کوتاه مدت حکومتی را بر سر کار آورند که نماینده و معرف آنها باشد. 

 

 

تاریخ قوم بختیاری1 تاریخ بختیاری به


                        ویژگی‌های فرهنگی


مجموعه ایل بختیاری همراه با سنن و شیوه‌های خاص زندگی، به تنهایی یكی از جاذبه‌های بی‌نظیر و چشم گیر این منطقه است. زندگی ایلی با الگوی سكونت و آداب و رسوم ویژه، مورد علاقه سیاحان و دیدار كنندگان داخلی و خارجی است. این جاذبه علاوه بر آن‌كه دیدار كنندگان عادی را به سوی خود جلب می‌كند، می‌تواند مورد توجه دانشجویان و دانش پژوهان علوم اجتماعی و انسانی قرار گیرد. 

 

یكی از دیدنی‌های جالب توجه استان چهارمحال و بختیاری كوچ ایل بختیاری است. اگر چه در دهه‌های آغازین قرن حاضر گروههای كثیر ایل بختیاری نیز همانند سایر ایلات و عشایر ایران ” تخته قاپو“ ( یكجانشین) شدند، اما هنوز هم بخشی از ایل، كوچ رو و متحرك است. كوچ روهای بختیاری، زمستان را دشت‌های شرق خوزستان و تابستان را در بخشهای غربی منطقه چهارمحال و بختیاری به سر می‌برند. آنها هر ساله از اواخر اردیبهشت‌ماه از پنج مسیر مختلف همراه با مبارزه‌ای خستگی ناپذیر با سختی‌های طبیعت، ضمن عبور از رودخانه‌ها، دره‌ها و پشت سر گذاشتن بلندی‌های زرد كوه در مناطق معینی از دامنه‌های زاگرس پراكنده می‌شوند و قریب سه ماه در این منطقه می‌مانند و با چرای دام‌ها در مراتع سرسبز به رمه‌داری مشغول می‌شوند. نحوه معیشت و زیست، الگوی سكونت و باورها، سنت‌ها و آداب و رسوم از جمله جاذبه‌های دیدنی این شیوه زندگی است.

                        ویژگی‌های فرهنگی مجموعه ای

• در گذشته سوگواری شهدای والا مقام کربلا با عنوان و نام « حسن و حسین» شناخته می شد که اشاره مستقیم به برگزاری مجالس سوگ و مصیبت برای این دو امام همام داشته است.  از دیگر دلایل این نام گذاری این بود که در نوحه خوانی عبارت « حسین و حسن» بیشتر بکار برده می شد یا تکرار می گردید و در ترجیح بندهای نوحه ها نیز  «حسن – حسین» بیشتر بکار می رفت.

• یکی دو روز قبل از آغاز دهه محرم ساکنان مالها و اهالی روستا تمهیدات لازم برای عزاداری فراهم می کردند.در فصل سرما کودکان و نوجوانان وظیفه داشتند از ساکنان مالها و روستا هیزم و سوخت مورد نیاز را جمع آوری کنند. آنان در قالب چند گروه به منازل اهالی مراجعه می کردند و با هم این شعر را می خواندندتل تله چو , مل مله چو   , یا امام حسین , هونی یه چو». صاحب خانه نیز مقداری هیزم بصورت رایگان در اختیار آنان قرار می داد و به این طریق هیزم و سوخت مورد نیاز با کمک اهالی جمع آوری می شد. در فصل زمستان یکی از اهالی اتاق یا «لامردون» ( اتاق مخصوص پذیرایی از میهمانان) را به محل اجتماع مردم برای سوگواری اختصاص می داد. در بین عشایر نیزسیاه چادری برپا می شد. در فصل گرم , عزاداری در فضایی باز انجام می گرفت. روستاهایی که در جوار امامزاده ها قرار داشتند , اهالی در امامزاده به سوگواری می نشستند. هزینه های پذیرایی از میهمانان را نیز خود اهالی تقبل می کردند.
• 
یکی از نشانه ها و نمادهای سوگواری در خیلی از مناطق بختیاری برپایی علم عزا و بیرق ماتم است. علم، نمادی از رشادت و جان فشانی پرچمدار بزرگ کربلا حضرت ابوالفضل(ع) است. ویژگی بارز علم های بختیاری در مقایسه با علم های دیگر مناطق کوتاهتر بودن آنهاست. علم ها با شالها , دستمالها و پارچه های رنگی که رنگ سیاه در آن غالب است , برافراشته می شود. بستن شال و پارچه با نیت بر آورده شدن حاجت و آرزوهای فراوان توام است. در روزهای تاسوعا و به خصوص عاشورا علم ها به حرکت درمی آیند. اگر امامزاده ای در آن نزدیکی باشد , علم را به امامزاده می برند. افراد با نیت برآورده شدن حاجت و کسب ثواب به نوبت علم را بر دوش می کشند.
• 
رایج ترین شکل سوگواری در بین مردم « سینه زنی» بوده. گاهی ستونهای زنجیرزنی نیز به راه می افتد.
• 
بسیاری از مردم به نشانه سوگمندی , لباس سیاه بر تن می کنند به خصوص در تاسوعا و عاشورا پوشیدن لباس سیاه عمومیت بیشتری پیدا می کند حتی پرچمها و پارچه های سیاه نیز بر در خانه ها نصب می گردد. به گردن انداختن شال سیاه و مالیدن گل به سر و روی شانه نیز در برخی مناطق بختیاری دیده شده است.
• 
بختیاری ها در روزهای تاسوعا و عاشورا دست از كار و فعالیت روزمره کشیده , همه جا تعطیل است , مردم گردهم جمع شده و به عزاداری می پردازند.در روز تاسوعا و به ویژه عاشورا عزاداری با شور وحال و هیجان بیشتری برپا می شود. مردم در امامزاده ها به سینه  زنی و عزاداری مبادرت می کردند یا در قبرستانها حاضر می شوند و ضمن عزاداری , بر مزار مردگان خود حاضر شده و برای آنان فاتحه می خوانند. روز عاشورا در بین بسیاری از بختیاری ها نام دیگری نیز دارد و آن روز « تیخ» یا « تیغ» است. شاید فلسفه این نامگذاری به این دلیل باشد که در این روز بر فرزند پیغمبر و امام ما تیغ و شمشیر کشیدند و خونش را ریختند. اما برخی سالخوردگان روایت دیگری دارند , در این روز در سوگ و ماتم امام حسین علیه السلام برخی اشخاص که موهای جلوی سر خود را تراشیده بودند با تیغ و نیشتری , خراش کوچکی بر سر خود می دادند تا کمی خون جاری شود تا صحنه خونهای ریخته شده در دشت کربلا را تداعی کنند. به همین دلیل  این روز را روز تیخ و تیغ می نامیدند.
• 
در برخی مناطق بختیاری به بخصوص در روستاها سابقه تعزیه خوانی نیز وجود دارد. در روستای گل سفید , تعزیه خوانی بیش از صد سال سابقه دارد و تا به امروز در این روستا رواج دارد . حتی در موسمی که کوچ می کردند در وارگه های عشایری در « سرتنگ» و « سبزه کوه» نیز تعزیه خوانی برقرار بود. در شهر ایذه نیز تعزیه خوانی از قدیم رواج داشته است.
• 
یكی از آیین های كهن بختیاریها در این ماه، قربانی كردن گوسفند نذری است. گوسفند یا گوساله و گاو نذری در جلو قدمهای عزاداران ذبح و قربانی می شود معمولاً از گوشت گوسفند قربانی غذایی تهیه و افراد و هیاتهای سینه زنی و زنجیر زنی برای صرف غذای نذری دعوت می شوند. پختن «حلوا» توسط زنان و تهیه شربت و آب و توزیع آن بین سوگواران رسم و عادت دیگری است که در بسیاری از مناطق بختیاری مرسوم است.

+ نوشته شده در  90/12/09ساعت 13:22  توسط سامان  | 

زندگی نامه شهید دکتر بهشتی(رحمت الله العلی)

زندگينامه آيت الله شهيد دکتر بهشتي از زبان خودش

من  محمد حسيني بهشتي، در دوم آبان 1307 در شهر اصفهان در محله لومبان متولد شدم. منطقه   زندگي ما از مناطق بسيار قديمي شهر است. خانواده‌ام يک خانواده روحاني است و پدرم   هم روحاني بود. ايشان هم در هفته چند روز در شهر به کار و فعاليت مي‌پرداخت و   هفته‌اي يک شب به يکي از روستاهاي نزديک شهر براي امامت جماعت و کارهاي مردم مي‌رفت   و سالي چند روز به يکي از روستاهاي دور که نزديک حسين آباد بود و به روستاي دورتر   از آن که حسن‌آباد نام داشت، مي‌رفت  .
آمد و شد افرادي که از آن روستاي دور به   خانه ما ‌مي‌آمدند برايم بسيار خاطره انگيز است. پدرم وقتي به آن روستا مي‌رفت، در   منزل يک پنبه زن بسيار فقير سکونت مي‌کرد. آن پيرمرد اتاقي داشت که پدرم در آن   زندگي مي‌کرد. نام پيرمرد جمشيد بود و داراي محاسن سفيد، بلند و باريک، چهره   روستايي و نوراني بود. پدرم مي‌گفت: ما با جمشيد نان و دوغي مي‌خوريم و صفا مي‌کنيم   و من سفره ساده نان و دوغ اين جمشيد را به هر جلسه ديگري ترجيح مي‌دهم. جمشيد هر   سال دوبار از روستا به شهر و به خانه ما مي‌آمد و من بسيار به او انس   داشتم  .
تحصيلاتم را در يک مکتب خانه در سن چهارسالگي آغاز کردم. خيلي سريع   خواندن و نوشتن و خواندن قرآن را ياد گرفتم و در جمع خانواده به عنوان يک نوجوان   تيزهوش شناخته شدم، و شايد سرعت پيشرفت در يادگيري اين برداشت را در خانواده به   وجود آورده بود. تا اين که قرار شد به دبستان بروم. دبستان دولتي ثروت در آن موقع،   که بعدها به نام 15 بهمن ناميده شد. وقتي آن جا رفتم از من امتحان ورودي گرفتند و   گفتند که بايد به کلاس ششم برود، ولي از نظر سني نمي‌تواند. بنابراين در کلاس چهارم   پذيرفته شدم و تحصيلات دبستاني را در همان جا به پايان رساندم. در آن سال در امتحان   ششم ابتدايي شهر، نفر دوم شدم. آن موقع همه کلاسهاي ششم را يکجا امتحان مي‌کردند  . از آن جا به دبيرستان سعدي رفتم. سال اول و دوم را در دبيرستان گذراندم و اوايل سال   دوم بود که حوادث20 شهريور  پيش آمد. با حوادث 20 شهريور علاقه و شوري در نوجوانها   براي يادگيري معارف اسلامي به وجود آمده بود. دبيرستان سعدي در نزديکي ميدان شاه آن   موقع و ميدان امام کنوني قرار دارد و نزديک بازار است؛ جايي که مدارس بزرگ طلاب هم   همان جاست؛ مدرسه صدر، مدرسه جده و مدارس ديگر. البته به طور طبيعي بين آن‌جا و   منزل ما حدود چهار يا پنج کيلومتر فاصله بود که معمولاً پياده مي‌آمديم و   برمي‌گشتيم. اين سبب شد که با بعضي از نوجوانها که درسهاي اسلامي هم مي‌خواندند،   آشنا شوم. علاوه بر اين در خانواده خود ما هم طلاب فاضل جواني بودند. همکلاسي‌اي   داشتم، که او نيز فرزند يک روحاني بود. نوجوان بسيار تيزهوشي بود و پهلوي من   مي‌نشست. او در کلاس دوم به جاي اين که به درس معلم گوش کند، کتاب عربي مي‌خواند  . يادم هست و اگر حافظه‌ام اشتباه نکند او در آن موقع کتاب معالم الاصول مي‌خواند که   در اصول فقه است. خوب اينها بيشتر در من شوق به وجود مي‌آورد که تحصيلات را نيمه   کاره رها کنم و بروم طلبه بشوم. به اين ترتيب در سال 1321 تحصيلات دبيرستاني را رها   کردم و براي ادامه تحصيل به مدرسه صدر اصفهان رفتم. از سال 1321 تا 1325 در اصفهان   ادبيات عرب، منطق کلام و سطوح فقه و اصول را با سرعت خواندم که اين سرعت و پيشرفت   موجب شده بود که حوزه آن‌جا با لطف فراواني با من برخورد کند؛ بخصوص که پدرِ مادرم،   مرحوم حاج مير محمد صادق مدرس خاتون آبادي از علماي برجسته بود و من يک ساله بودم   که او فوت شد. به نظر اساتيدم، که شاگردهاي او بودند، من يادگاري بودم از آن   استادشان. در طي اين مدت تدريس هم مي‌کردم. در سال 1324 از پدر و مادرم خواستم که   اجازه بدهند، شبها هم در حجره‌اي که در مدرسه داشتم بمانم و به تمام معنا طلبه   شبانه‌روزي باشم. چون از يک نظر هم فاصله منزل تا مدرسه 5 ـ 4 کيلومتري مي‌شد و به   اين ترتيب هر روز مقداري از وقتم از بين مي‌رفت و هم در خانه‌اي که بوديم پر جمعيت   بود و من اتاقي براي خودم نداشتم و نمي‌توانستم به کارهايم بپردازم. البته در آن   موقع فقط يک خواهر داشتم ولي با عموها و مادربزرگم همه در يک خانه زندگي مي‌کرديم  . به اين ترتيب خانه ما شلوغ بود و اتاق کم. سال 1324 و 1325 را در مدرسه گذراندم و   اواخر دوره سطح بود که تصميم گرفتم براي ادامه تحصيل به قم بروم. اين را بگويم که   در دبيرستان در سال اول و دوم زبان خارجي ما فرانسه بود و در آن دو سال، فرانسه   خوانده بودم ولي در محيط اجتماعي آن روز آموزش زبان انگليسي بيشتر بود و در سال آخر   که در اصفهان بودم تصميم گرفتم يک دوره زبان انگليسي ياد بگيرم. يک دوره کامل   «ريدر» خواندم، و نزد يکي از منسوبين و آشنايانمان که زبان انگليسي مي‌دانست، با   انگليسي آشنا شدم  .
در سال 1325 به قم آمدم. حدود شش ماه در قم بقيه سطح، مکاسب و   کفايه را تکميل کردم و از اول سال 1326 درس خارج را شروع کردم. براي درس خارج فقه و   اصول نزد استاد عزيزمان مرحوم آيت الله محقق داماد، همچنين استاد و مربي بزرگوارم و   رهبرمان امام خميني(ره) و بعد مرحوم آيت الله بروجردي، و مدت کمي هم نزد مرحوم آيت   الله سيد محمد تقي خوانساري و مرحوم آيت الله حجت کوه کمري مي‌رفتم  .
در آن شش   ماهي که بقيه سطح را مي‌خواندم، کفايه و مکاسب را هم مقداري نزد آيت الله حاج شيخ   مرتضي حائري يزدي خواندم و مقداري از کفايه را نزد آيت الله داماد خواندم که بعد   همان را به خارج تبديل کرديم. در اصفهان منظومه منطق و کلام را خوانده بودم که در   قم ادامه ندادم، چون استاد فلسفه در آن موقع کم بود و من يکسره بيشتر به فقه و اصول و مطالعات گوناگون و تدریس مي‌پرداختم .معمولاً در حوزه‌ها طلبه‌هايي که بتوانند   تدريس کنند هم تحصيل مي‌کنند و هم تدريس مي‌کنند. و من، هم در اصفهان و هم در قم   تدريس مي‌کردم  .
به قم که آمدم به مدرسه حجتيه رفتم. مدرسه‌اي بود که مرحوم آيت   الله حجت تازه بنيانگذاري کرده بودند. از سال 1325 در قم بودم و درس مي‌خواندم. در   آن سالهايي بود که استادمان آيت الله طباطبايي از تبريز به قم آمده بودند. در سال 1327   به فکر افتادم که تحصيلات جديد را هم ادامه بدهم. بنابراين با گرفتن ديپلم   ادبي به صورت متفرقه و آمدن به دانشکده معقول و منقول آن موقع که حالا الهيات و   معارف اسلامي نام دارد، دوره ليسانس را در فاصله سالهاي 27 تا 30 گذراندم. و سال   سوم به تهران آمدم، براي اين که بيشتر از درسهاي جديد استفاده کنم و هم زبان   انگليسي را اين جا کامل‌تر کنم و با يک استاد خارجي که مسلط‌ ‌تر باشد يک مقداري پيش   ببرم. در سال 1329 و 1330 در تهران بودم و براي تأمين مخارجم تدريس مي‌کردم و   خودکفا بودم. هم کار مي‌کردم و هم تحصيل. سال 1330 ليسانس گرفتم و براي ادامه تحصيل و   تدريس در دبيرستانها به قم بازگشتم. به عنوان دبير زبان انگليسي در دبيرستان حکيم   نظامي قم مشغول شدم و آن موقعها به طور متوسط روزي سه ساعت کافي بود که صرف تدريس   کنيم و بقيه وقت را صرف تحصيل مي‌کردم. از سال 1330 تا 1335 بيشتر به کار فلسفي   پرداختم و نزد استاد علامه طباطبايي براي درس اسفار و شفاء ايشان مي‌رفتم. اسفار   ملاصدرا و شفاء ابن سينا را مي‌خواندم و همچنين شبهاي پنجشنبه و جمعه با عده‌اي از   برادران، مرحوم استاد مطهري و آيت الله منتظري و عده ديگري جلسات بحث گرم و پرشور و   سازنده‌اي داشتيم. 5 سال طول کشيد که ماحصل آن به صورت کتاب روش رئاليسم تنظيم و   منتشر شد. در طول اين سالها فعاليتهاي تبليغي و اجتماعي داشتيم. در سال 1326 يعني   يک سال بعد از ورود به قم با مرحوم آقاي مطهري و آقاي منتظري و عده‌اي از برادران،   حدود هجده نفر، برنامه‌اي تنظيم کرديم که به دورترين روستاها براي تبليغ برويم و دو   سال اين برنامه را اجرا کرديم. در ماه رمضان که گرم بود، با هزينه خودمان براي   تبليغ مي‌رفتيم. البته خودمان پول نداشتيم، مرحوم آيت الله بروجردي توسط امام   خميني(ره) که آن موقع با ايشان بودند نفري صد تومان در سال 26 و نفري صد و پنجاه   تومان در سال 27 به عنوان هزينه سفر به ما دادند چون قرار بر اين بود که به هر   روستايي مي‌رويم، مهمان کسي نباشيم. و خرج خوراکمان را در آن يک ماه خودمان بدهيم  . بنابراين براي کرايه آمد و رفت و هزينه زندگي، يک ماه خرج سفر را با خودمان   مي‌برديم. فعاليتهاي ديگري هم در داخل حوزه داشتيم که اينها مفصل است   و نمي‌خواهم   در يک مقاله فعلاً گفته شود  .
در سال 1329 و 1330 که تهران بودم، مقارن بود با   اوج مبارزات سياسي - اجتماعي نهضت ملي نفت به رهبري مرحوم آيت الله کاشاني و مرحوم   دکتر مصدق. من به عنوان يک جوان معممِ مشتاق در تظاهرات و اجتماعات و متينگها شرکت   مي‌کردم. در سال 1331 در جريان 30 تير به اصفهان رفته بودم و در اعتصابات 26 تا 30   تير شرکت داشتم و شايد اولين يا دومين سخنراني اعتصاب که در ساختمان تلگراف‌خانه   بود را به عهده من گذاشتند  .
يادم هست که کار ملت ايران را در رابطه با نفت و   استعمار انگليس با کار ملت مصر و جمال عبدالناصر و مسئله کانال سوئز و انگليس و   فرانسه و اينها، مقايسه مي‌کردم. در آن موقع موضوع سخنراني اخطاري بود به   قوام‌السلطنه و شاه و اين که ملت ايران نمي‌تواند ببيند نهضت ملي‌شان مطامع   استعمارگران باشد. به هر حال بعد از کودتاي 28 مرداد در يک جمع‌بندي به اين نتيجه   رسيديم که در آن نهضت، ما کادرهاي ساخته شده کم داشتيم، باز اين مسئله مفصل است  . بنابراين تصميم گرفتيم که يک حرکت فرهنگي ايجاد کنيم و در زير پوشش آن کادر بسازيم ؛و تصميم گرفتيم که اين حرکت اصيل اسلامي و پيشرفته باشد و زمينه‌اي براي ساخت جوانها گردد  .
در سال 1333، دبيرستاني به نام دين و دانش با همکاري دوستان در قم   تأسيس کرديم، که مسئوليت اداره‌اش مستقيماً به عهده من بود. تا سال 1342 که در قم   بودم، و همچنان مسئوليت اداره آن را به عهده داشتم. در ضمن در حوزه هم تدريس   مي‌کردم و يک حرکت فرهنگي نو هم در آن‌جا به وجود آورديم و رابطه‌اي هم با جوانهاي   دانشگاهي برقرار کرديم. پيوند ميان دانشجو و طلبه و روحاني را پيوندي مبارک يافتيم   و معتقد بوديم که اين دو قشر آگاه و متعهد بايد هميشه دوشادوش يکديگر بر پايه اسلام   اصيل و خالص حرکت کنند. و در ضمن آن زمانها فعاليتهاي نوشتني هم در حوزه شروع شده   بود. مکتب اسلام، مکتب تشيع، اينها آغاز حرکتهايي بود که براي تهيه نوشته‌هايي با   زبان نو و براي نسل نو، اما با انديشه عميق و اصيل اسلامي و در پاسخ به سئوالات اين   نسل انجام مي‌گرفت که من مختصري در مکتب اسلام و بعد بيشتر در مکتب تشيع همکاري   مي‌کردم. بعد در سالهاي 1335 تا 1338 دوره دکتراي فلسفه و معقول را در دانشکده   الهيات گذراندم، در حالي که در قم بودم و براي درس و کار به تهران مي‌آمدم. در همان   سال 1338 جلسات گفتار ماه در تهران شروع شد. اين جلسات براي رساندن پيام اسلام به   نسل جست‌وجوگر با شيوه جديد بود که در هر ماه در کوچه قايم در منزل بزرگي برگزار   مي‌شد. و در هر جلسه يک نفر سخنراني مي‌کرد و موضوع سخنراني قبلاً تعيين مي‌شد تا   در مورد آن مطالعه بشود. اين سخنرانيها روي نوار ضبط مي‌شد و بعد آنها را به صورت   جزوه و کتاب منتشر مي‌کردند. از عمده آنها سه جلد کتاب گفتار ماه و يک جلد به نام   گفتار عاشورا منتشر شد. در اين جلسات هم باز مرحوم آيت الله مطهري و آيت الله   طالقاني و آقايان ديگر شرکت داشتند، و جلسات پايه‌اي خوبي بود. در حقيقت گامي بود   در راه کاري از قبيل آن‌چه بعدها در حسينيه ارشاد انجام گرفت و رشد پيدا کرد  .
در   سال 1339 ما سخت به فکر سامان دادن به حوزه علميه قم افتاديم و مدرسين حوزه، جلسات   متعددي براي برنامه‌ريزي نظم حوزه و سازمان‌دهي به آن داشتند. در دو تا از اين   جلسات بنده هم شرکت داشتم، کار ما در يکي از اين جلسات به ثمر رسيد. در آن جلسه   آقاي رباني‌ شيرازي و مرحوم آقاي شهيد سعيدي و آقاي مشکيني و خيلي ديگر از برادران   شرکت داشتند. و ما در طول مدتي توانستيم يک طرح و برنامه براي تحصيلات علوم اسلامي   در مدت هفده سال در حوزه تهيه کنيم و اين پايه‌اي شد براي تشکيل مدارس نمونه‌اي که   نمونه معروفترش مدرسه حقانيه يا مدرسه منتظريه به نام مهدي منتظر سلام‌الله عليه   است. حقاني که سازنده آن ساختمان است، مردي است که واقعاً باعشق و علاقه سرمايه و   همه چيزش را روي ساختن اين ساختمان گذاشت. خداوند او را به پاداش خير مأجور بدارد  . به اين ترتيب مدرسه حقاني تأسيس شد و اين برنامه در آن‌جا اجرا شد. در اين مدارس   باز مقداري از وقت ما مي‌گذشت و صرف مي‌شد  .
در سال 1341 انقلاب اسلامي با  رهبري امام و روحانيت نهادینه شد. شرکت فعال روحانيت نقطه عطفي در تلاشهاي انقلابي مردم   مسلمان ايران به وجود آورده بود. من نيز در اين جريانها حضور داشتم تا اين که در   همان سالها ما در قم به مناسبت تقويت پيوند دانش‌آموز و فرهنگي و دانشجو و طلبه به   ايجاد کانون دانش‌آموزان قم دست زديم و مسئوليت مستقيم اين کار را برادر و همکار و   دوست عزيزم مرحوم شهيد دکتر مفتح به دست گرفتند. بسيار جلسات جالبي بود. در هر هفته   يکي از ما سخنراني مي‌کرديم و دوستاني از تهران مي‌آمدند و گاهي مرحوم مطهري و گاهي   ديگران از مدرسين قم مي‌آمدند. در يک مسجد طلبه و دانش‌آموز و دانشجو و فرهنگي همه   دور هم مي‌نشستند و اين در حقيقت نمونه ديگري از تلاش براي پيوند دانشجو و روحاني   بود و اين بار در رابطه با مبارزات و رشد دادن و گسترش دادن به فرهنگ مبارزه و   اسلام. اين تلاشها و کوششها بر رژيم گران آمد و در زمستان سال 42 من را ناچار کردند   که از قم خارج بشوم و به تهران بيايم  .
سال 42 به تهران آمدم و در ادامه کارها با   گروه‌هاي مبارز از نزديک رابطه برقرار کرديم. با جمعيت هيئتهاي مؤتلفه رابطه فعال و   سازمان يافته‌اي داشتيم و در همين جمعيتها بود که به پيشنهاد شوراي مرکزي اينها،   امام يک گروه چهار نفري به عنوان شوراي فقهي و سياسي تعيين کردند: مرحوم آقاي   مطهري، بنده، آقاي انواري و آقاي مولائي. اين فعاليتها ادامه داشت. در همان سالها   به اين فکر افتاديم که با دوستان کتاب تعليمات ديني مدارس را که امکاني براي تغييرش   فراهم آمده بود، تغيير بدهيم. دور از دخالت دستگاه‌هاي جهنمي رژيم، در جلساتي   توانستيم اين کار را پايه‌گذاري کنيم. پايه برنامه جديد و کتابهاي جديد تعليمات   ديني با همکاري آقاي دکتر باهنر و آقاي دکتر غفوري و آقاي برقعي و بعضي از دوستان،   آقاي رضي شيرازي که مدت کمي با ما همکاري داشتند و برخي ديگر مانند مرحوم آقاي   روزبه که نقش مؤثري داشتند، فراهم شد  .
سال 1341 اگر اشتباه نکرده باشم، 41 يا   اوايل 42 بود. در جشن مبعثي که دانشجويان دانشگاه تهران در اميرآباد در سالن   غذاخوري برگزار کرده بودند، از من دعوت کردند تا سخنراني کنم. در اين سخنراني   موضوعي را به عنوان مبارزه با تحريف که يکي از هدفهاي بعثت است، مطرح کردم. در اين   سخنراني طرح يک کار تحقيقاتي اسلامي را ارائه کردم که آن سخنراني بعدها در مکتب   تشيع چاپ شد. مرحوم حنيف نژاد و چند تاي ديگر از دانشجويان که از قم آمده بودند، و   عده‌اي ديگر از طلاب جوان که آن‌جا بودند، اصرار کردند که اين کار تحقيقاتي آغاز   بشود. در پاييز همان سال ما کار تحقيقاتي را با شرکت عده‌اي از فضلا در زمينه حکومت در اسلام آغاز کرديم. ما همواره به مسئله سامان دادن به انديشه حکومت اسلامي و مشخص کردن نظام اسلامي علاقه‌مند بوديم و اين را به صورت يک کار تحقيقاتي آغاز کرديم  . اين کارهاي مختلف بود که به حکومت گران آمد و من را ناچار کردند به تهران بيايم. که   در تهران نيز آن همکاري را با قم ادامه مي‌داديم  .
بعد از چند ماه، فشار دستگاه   کم شد. باز گاهي آمد و شد مي‌کرديم، هم براي مدرسه حقاني و هم براي همين جلسات   حکومت در اسلام که البته بعدها ساواک اينها را گرفت و دوستان ما را تارومار   کرد  .
در سال 1343 که تهران بودم و سخت مشغول اين برنامه‌هاي گوناگون، مسلمانهاي   هامبورگ به مناسبت تأسيس مسجد هامبورگ که به دست مرحوم آيت الله بروجردي صورت گرفته   بود، به مراجع فشار آورده بودند که چون مرحوم محققي به ايران آمده بودند، بايد يک   روحاني ديگر به آن‌جا برود. اين فشارها متوجه آيت الله ميلاني و آيت الله خوانساري   شده بود و آيت الله حائري و آيت الله ميلاني به بنده اصرار کردند که بايد به آن‌جا   برويد. آقايان ديگر هم اصرار مي‌کردند، از طرفي ديگر چون شاخه نظامي هيئتهاي مؤتلفه   تصويب کرده بودند که منصور را اعدام کنند و بعد از اعدام انقلابي منصور، پرونده   دنبال شد؛ اسم بنده هم در آن پرونده بود. دوستان فکر مي‌کردند که به يک صورتي من را   از ايران خارج کنند تا خارج از کشور مشغول فعاليتهايي باشم. وقتي اين دعوت پيش آمد،   به نظر دوستان رسيد که اين زمينه خوبي است که بنده بروم و آن‌جا مشغول فعاليت بشوم  . البته خودم ترجيح مي‌دادم که در ايران بمانم. مي‌گفتم که هر مشکلي که پيش بيايد،   اشکالي ندارد. ولي دوستان عقيده داشتند که بروم خارج بهتر است. مشکل من گذرنامه بود   که به من نمي‌دادند، ولي دوستان گفتند از طريق آيت الله خوانساري مي‌شود گذرنامه را   گرفت و در آن موقع اين گونه کارها از طريق ايشان حل مي‌شد و آيت الله خوانساري   اقدام کردند و گذرنامه را گرفتند. به اين طريق مشکل گذرنامه حل شد و در رابطه با   اين آقايان مراجع، بخصوص، آيت الله ميلاني، به هامبورگ رفتم. دشواري کار من اين بود   که از فعاليتهايي که اين‌جا داشتيم، دور مي‌شدم و اين براي من سنگين بود و تصميم   اين بود که مدت کوتاهي آن‌جا بمانم و کارها که سامان گرفت، برگردم. ولي در آن‌جا   احساس کردم که دانشجويان واقعاً به يک نوع تشکيلات مثلِ تشکيلات اسلامي محتاج   هستند. چون جوانهاي عزيز ما از ايران با علاقه به اسلام مي‌گرويدند ولي کنفدراسيون   و سازمانهاي الحادي چپ و راست اين جوانها را منحرف و اغوا مي‌کردند. تا اين که با   همت چند تن از جوانهاي مسلماني که در اتحاديه دانشجويان مسلمان در اروپا بودند و با   برادران عرب و پاکستاني و هندي و افريقايي و غيره کار مي‌کردند، و بعضي از آنها هم   در اين سازمانهاي دانشجويي ايراني   هم بودند، هسته اتحاديه انجمنهاي اسلامي   دانشجويان گروه فارسي زبان آن‌جا را به وجود آورديم و مرکز اسلامي گروه هامبورگ   سامان گرفت. فعاليتهايي براي شناساندن اسلام به اروپاييها و فعاليتهايي براي   شناساندن اسلام انقلابي به نسل جوانمان داشتيم. بيش از 5 سال آن‌جا بودم که در طي   اين 5 سال يک بار به حج مشرف شدم. سفري هم به سوريه و لبنان داشتم و بعد به ترکيه   رفتم براي بازديد از فعاليتهاي اسلامي آن‌جا و تجديد عهد با دوستان و مخصوصاً برادر   عزيزمان آقاي صدر (امام موسي صدر) که اميدوارم هر جا هست مورد رحمت خداوند باشد و   ان‌شاءالله به آغوش جامعه مان باز گردد. در سال 1348 سفري هم به عراق کردم و به   خدمت امام رفتم، و به هر حال کارهاي آن‌جا سروسامان گرفت و در سال 1349 به ايران   آمدم. اما مطمئن بودم که با اين آمدن امکان بازگشتم کم است. يک ضرورت شخصي ايجاب   مي‌کرد که حتماً به ايران بيايم. به ايران آمدم و همان‌طور که پيش‌بيني مي‌کردم   مانع بازگشتم شدند. در اين‌جا مدتي کارهاي آزاد داشتم که باز مجدداً قرار شد کار   برنامه‌ريزي و تهيه کتابها را دنبال کنيم، و همچنين فعاليتهاي علمي را در قم ادامه   داديم و در رابطه با مدرسه حقاني فعاليتهاي تحقيقاتي گسترده‌اي را با همکاري آقاي   مهدوي کني و آقاي موسوي اردبيلي و مرحوم مفتح و عده‌اي ديگر از دوستان، انجام   داديم. بعد مسئله تشکيل روحانيت مبارز و همکاري با مبارزات، بخشي از وقت ما را   گرفت. تا اين‌که در سال 1355 هسته‌هايي براي کارهاي تشکيلاتي به وجود آورديم و در   سال 1357-1356 روحانيت مبارز شکل گرفت و در همان سالها درصدد ايجاد تشکيلات   گسترده مخفي يا نيمه مخفي و نيمه علني به عنوان يک حزب و يک تشکيلات سياسي بوديم  . در اين فعاليتها دوستان هميشه همکاري مي‌کردند. در سال 56 که مسائل مبارزاتي اوج   گرفت، همه نيروها را متمرکز کرديم در اين بخش، و بحمدالله با شرکت فعال همه   برادران روحاني در راهپيمائيها، مبارزات به پيروزي رسيد. البته اين را باز فراموش   کردم بگويم، از سال 50 يک جلسه تفسير قرآني را آغاز کردم که در روزهاي شنبه به   عنوان مکتب قرآن برگزار مي‌شد و مرکزي بود براي تجمع عده‌اي از جوانان فعال از   برادرها و خواهرها که در اين اواخر حدود 400 الي 500 نفر شرکت مي‌کردند؛ جلسات   سازنده‌اي بود  .
در سال 54 به دليل تشکيل اين جلسات و فعاليتهاي ديگر که در رابطه   با خارج داشتيم، ساواک مرا دستگير کرد. چند روزي در کميته مرکزي بودم، که با   اقداماتي که قبلاً کرده بوديم توانستيم از دست آنها خلاص شويم. البته قبلاً مکرر   ساواک من را خواسته بود، قبل از مسافرتم و بعد از آن. ولي در آن موقع بازداشتها   موقت و چند ساعته بود. اين بار چند روز در کميته بودم و آزاد شدم، ديگر آن جلسه   تفسير را نتوانستيم ادامه بدهيم. تا در سال 57 بار ديگر به دليل فعاليت و نقشي که   در اين برنامه‌هاي مبارزاتي و راهپيمائيها داشتيم در روز عاشورا مرا دستگير کردند و   به اوين و بعد به کميته بردند و باز آزاد شدم، و به فعاليتهايم ادامه دادم تا سفر   امام به پاريس  .
بعد از رفتن امام به پاريس چند روزي خدمت ايشان رفتيم و هسته   شوراي انقلاب با نظرهاي ارشادي که امام داشتند و دستوري که ايشان دادند تشکيل شد  . شوراي انقلاب ابتدا هسته اصلي‌اش مرکب بود از آقاي مطهري، آقاي هاشمي رفسنجاني و   آقاي موسوي اردبيلي و آقاي باهنر و بنده. بعدها آقاي مهدوي کني، آقاي خامنه‌اي و   مرحوم آيت الله طالقاني و آقاي مهندس بازرگان و دکتر سحابي و عده ديگر هم اضافه   شدند. تا بازگشت امام به ايران؛ که فکر مي‌کنم از بازگشت امام به ايران به اين طرف   فراوان در نوشته‌ها گفته شده که ديگر حاجتي نباشد درباره‌اش صحبت کنيم  .
در خاتمه   بايد بگويم که خانواده ما سه فرزند داشت، من و دو خواهرم که هم اکنون هر دو خواهرم   در قيد حياتند. ولي پدرم در سال 1341 به رحمت ايزدي پيوست و مادرم هنوز در قيد حيات   است. مرگ پدر در زندگي ما جز تأثير عاطفي و بار مسئوليت براي مادر و خواهرانم تأثير   ديگري نداشت. در واقع تأثير شکننده‌اي نداشت، البته از نظر عاطفي چرا، من بسيار   ناراحت شدم ولي چنان نبود که در شيوه زندگي من تأثير بگذارد. آن موقع من ازدواج کرده بودم و فرزند هم داشتم  .
من ارديبهشت سال 1331 با يکي از بستگانم ازدواج   کردم که او هم از يک خانواده روحاني است و ثمره ازدواجمان تا امروز، 29 سال زندگي   مشترک با سختيها و آسايش ها و تلخي‌ها و شاديها بوده است. چون همسرم همه جا همراه من   بود، در خارج همين‌طور، در اين‌جا همين‌طور، و چهار فرزند؛ دو پسر و دو دختر  .
من   در هامبورگ اقامت داشتم، ولي حوزه فعاليتم کل آلمان به خصوص اطريش بود و يک مقدار   کمي هم سوئيس و انگلستان بود؛ و با سوئد، هلند، بلژيک، امريکا، ايتاليا، فرانسه، به   صورت کتبي ارتباط داشتيم  .
من بنيانگذار اين انجمنها بودم و با آنها همکاري   مي‌کردم و مشاور بودم و در سخنرانيها، مشورتهاي تشکيلاتي و سازمان‌دهي شرکت مي‌کردم   و مختصر کمکهاي مالي که از مسجد مي‌شد، براي آنها مي‌بردم. يک سمينار اسلامي بسيار   خوبي براي آنها در مسجد هامبورگ به‌طور شبانه‌روزي تشکيل داديم. سمينار جالبي بود و   نتايج آن هم در چند جزوه در حوزه‌ها پخش شد  .
جزوه‌هاي «ايمان در زندگي انسان»،«کدام مسلک» در آن موقع پخش مي‌شد که جزوه‌هاي مؤثري هم بود  .
اولين دوستان در   حوزه که خيلي با هم مأنوس بوديم و هم بحث بوديم: آقاي حاج سيد موسي شبستري زنجاني   از مدرسين برجسته قم هستند، آقايان سيد مهدي روحاني، آذري قمي، مکارم شيرازي، امام   موسي صدر، اينها دوستاني بودند که پيش از همه با هم بحث داشتيم و با آقاي مطهري و   آقاي منتظري هم پيرامون اسلام رئاليسم و موضوعات ديگر بحث داشتيم  .
کتابهايي که   بنده تاکنون نوشته‌ام عبارتند از  :
1. خدا از ديدگاه قرآن
2. نماز   چيست؟
3. بانکداري و قوانين مالي اسلام
4. يک قشر جديد در جامعه ما
5. روحانيت در اسلام و در ميان مسلمين
6. مبارز پيروز
7. شناخت دين
8. نقش ايمان در زندگي انسان
9. کدام مسلک
10. شناخت
11. مالکيت
+ نوشته شده در  90/11/11ساعت 20:37  توسط سامان  | 

ckn'


+ نوشته شده در  90/08/25ساعت 13:48  توسط سامان  | 

زندگینامه سردار اسعد خان بختیاری

علیقلی خان ایلخانی (سردار اسعد دوم) پسر سوم و چهارمین فرزند حسین قلی خان ایلخانی از تیره هفت لنگ بختیاری و نوۀ دختری نجف خان به سال 1274 ق /1858م در چهار محال در منطقه‌ای قشلاقی دیده به جهان گشود.1 علیقلی خان از خردسالی نسبت به برادران خود برتری داشت. وی به مناسبت هوش و ذکاوت فطری بیش از سایر فرزندان مورد توجه ایلخانی قرار گرفت.

 

علیقلی خان پس از گذراندن دوران طفولیت در اوایل جوانی به تحصیل مشغول شد و پس از آموختن زبان عربی و قرآن به تحصیل علوم خارجی از جمله زبان فرانسوی پرداخت. حسین قلی خان معلمی برای تعلیم وی در نظر گرفت. وی در اندک زمانی زبان فارسی و خط تحریر را فرا گرفت و پس از آن به مقدمات عربی و ادبی از نحو و صرف و منطق و بدیع و بیان و امثله عرب مشغول گردید.

 

در سال 1294 ق با «بی بی مهرجان» دختر یکی از بزرگان بختیاری ازدواج کرد و نخستین فرزند او در 1297 ق متولد و از طرف ایلخانی به نام جعفرقلی خان نام گذاری گردید که بعدها سردار بهادر و پس از فوت علیقلی خان به سردار اسعد سوم شهرت یافت.2

 

حاج علیقلی خان در سال 1298 ق، به همراه پدرش ایلخانی و اسفندیار خان برادر بزرگش به طهران احضار شدند و به دیدن ناصرالدین شاه نائل گردیدند. در این ملاقات تصمیماتی اتخاذ شد از جمله اینکه، این دو برادر با صد سوار بختیاری عضو کشیکخانه سلطنتی شدند ولی اقدامات اسفندیار خان و علیقلی در تهران طولانی شد و به تقاضای ظل‌السلطان حکمران اصفهان، شاه موافقت کرد که آن دو برادر به اصفهان برگردند.

 

در 25 رجب 1299 ق ظل‌السلطان، ایلخانی و دو پسرش را برای شرکت در یک رژه نظامی دعوت کرد بی‌خبر از آنکه ظل‌السلطان از سفر تهران نقشه نابودی او را با خود آورده است. برای ظل‌السلطان حکمران مقتدر اصفهان تحمل قدرت ایلخانی دشوار و خطرناک بود. فرهاد میرزا معتمدالدوله که بر اثر دسایس ظل‌السلطان از حکومت فارس برکنارشده بود، در تهران ذهن شاه را نسبت به ظل‌السلطان مشوش نمود و برای خراب کردن قدرت ایلخانی امکان طغیان او را مطرح کرد و ظل‌السلطان را به غفلت از این خطر متهم ساخت. به همین مناسبت ظل‌السلطان به تهران احضار شد و شاه نظریات معتمدالدوله و خطر ایلخانی را با وی در میان گذاشت. ظل‌السلطان که از قدرت ایلخانی رضایت نداشت وقتی دید معتمدالدوله با سیاست، ذهن شاه را سخت نسبت به ایلخانی مشوش کرده از فرصت استفاده کرد و موقع را برای نابود کردن ایلخانی مناسب شمرد و دستور نابود کردن ایلخانی را گرفت و به اصفهان بازگشت. پس از مراسم رژه در چهلستون از خوانین پذیرایی شد. در این پذیرایی یک فنجان قهوه آمیخته با زهر مهلک به ایلخانی داده شد و وی را روانه زندان ساختند. او پس از دو روز در زندان درگذشت و دو فرزندش به دستور ظل‌السلطان به زندان افتادند.3

 

در این ایام امام قلی و رضا قلی خان (عموهای حاج علیقلی خان) از طرف ظل‌السلطان به لقب ایلخانی و ایل بیگی منصوب گردیدند و به مدت شش سال بعد از قتل ایلخانی این مقام را حفظ نمودند.4 علیقلی خان بعد از یک سال در تاریخ 1300 ق به واسطه سعی و اقدام دوستان از زندان مرخص گردید و عازم تهران شد و خود را به خانه امین‌السلطان صدراعظم رسانید.5

 

در سال 1305 ق که ظل‌السلطان از حکومت اصفهان معزول گردید، اتابک، اسفندیار خان را که در زندان بود به اتفاق علیقلی خان به طهران احضار کرد و موجبات مرحمت شاه را نسبت به آنان فراهم نمود. اسفندیار خان با گرفتن لقب سردار اسعد و خلعت سلطنتی رئیس ایل شده به بختیاری رفت و علیقلی خان در تهران فرمانده پنجاه نفر سردار بختیاری شد.6 ولی حقیقت این بود که شاه برای جلوگیری از طغیان سران ایلخانی، حاج علیقلی خان را به عنوان گروگان در تهران نگاه داشت. در این دوران وی با اوضاع سیاسی و اجتماعی تهران آشنا شد و رجال و افراد مؤثر را شناخته و با بعضی از مأموران سیاسی از جمله چند تن از دیپلماتهای انگلیسی آشنا گردید.7 و به سال 1311 ق به منصب و نشان و حمایل امیر تومانی نائل گردید.8

 

در هفدهم ذی القعده 1313 که حادثه ترور ناصرالدین شاه رخ داد، علیقلی خان با سواران خود ملازم رکاب بود و در فاصله مرگ ناصرالدین شاه تا به روی کار آمدن مظفرالدین شاه که چهل و چند روز به طول انجامید، حفاظت کاخ گلستان و ابنیه سلطنتی را بر عهده داشت.

 

با آغاز سلطنت مظفرالدین شاه، اتابک امتیاز راهسازی بین اصفهان و اهواز را از شاه گرفت.9 امتیاز جاده لینچ در تاریخ بیستم ذی القعده 1314 در هشت فصل و برای مدت 60 سال به اسفندیار خان، محمدحسن خان سپهسالار و حاج علیقلی خان واگذار گردید.10

 

علیقلی خان معتقد بود این امتیاز نامه برای بختیاریها دارای نفع و سود می‌باشد زیرا که باعث گردید بختیاریها با کشورهای متمدن جهان از جمله انگلستان حشر و نشر نمایند و این ارتباط می‌توانست بختیاریها را از شیوه زندگی بدوی و اولیه نجات داده و آنها را به شیوه زندگی مدرن سوق دهد.

 

با انعقاد قرارداد لینچ و مرگ اتابک، علیقلی خان دیگر به گارد سلطنتی مراجعه نکرد و بیشتر اوقات خود را در بختیاری گذرانید و کاخ زیبا و جالب خود را به سبک ایرانی و با تزئینات فرنگی در جونقان بنا نهاد.11

 

علیقلی خان در سال 1318 ق راهی اروپا شد. در سال 1321 ق که اسفندیار خان، سردار اسعد اول فوت کرد علیقلی خان مدتی به بختیاری رفت و میان برادران خود با فرزندان امام قلی خان صلح و آشتی برقرار کرد و در سال 1323 ق به دستور مظفرالدین شاه لقب سردار اسعد و نشان حمایل به وی اعطا گردید و وی را مأمور استقرار امنیت در لرستان نمودند. و پس از درگذشت مظفرالدین شاه برای بار دوم برای معالجه چشم رهسپار فرنگ شد.12

 

علیقلی خان از بیشتر شهرهای اروپا دیدن کرد و در پاریس اقامت گزید و تمام وقت خود را صرف مطالعه گذرانید و زبان فرانسه خود را کامل کرد چنانکه دیگر به مترجم نیازی نداشت حتی به ترجمه چند کتاب فرانسوی از جمله دختر فرعون و پاریس از الکساندر دوما و غادة الانگلیس از جرجی زیدان دست زد.13

 

در ایام اقامتش در پاریس از به توپ بستن مجلس آگاه شد. در دوره موسوم به استبداد صغیر مخبرالسلطنه، احتشام السلطنه و ممتازالدوله برای «اعاده آزادی» در پاریس انجمنی تشکیل دادند. بیشتر مخارج این انجمن را ظل‌السلطان و پسرش جلال‌الدوله که در پاریس می‌زیستند و مدعی سلطنت بودند می‌پرداختند.14 گاهی جلسات در پاریس در منزل علیقلی خان سردار اسعد برپا می‌گشت چرا که وی مردی ثروتمند و متنفذ بود و برای خود خانه و دستگاهی داشت در حالی که ایرانیان فراری اغلب با دست خالی به پاریس گریخته بودند. عصرها هم جلساتی در کافه دولاپه (قهوه خانه صلح) با حضور علیقلی خان و برادرزاده او مرتضی قلی خان و مخبرالسلطنه و حاج میرزا آقافرشی تشکیل می‌گردید و چون هزینه‌های آن بسیاربالا بود، هزینه را سردار اسعد می‌پرداخت.  

 

در این جلسات آزادیخواهان، علیقلی خان را به باد انتقاد گرفتند که خون جوانان آزادیخواه بر زمین جاریست و تو تخت پوستین در پاریس پهن نموده‌ای. مخبرالسلطنه و شکرالله خان معتمدخاقان، سردار بختیاری را با انواع کلمات عتاب آلود ملامت کردند که چرا در پاریس نشسته‌ای و دل به زیباییهای فرنگ بسته‌ای. در این میان علیقلی خان که به دلیل قتل پدرش و زندانی خود و برادرش نسبت به سلسله قاجار کینه در دل داشت، بی میل نبود که بر ضد دستگاه استبداد قاجار قیام نماید، اما وی از عاقبت کار می‌ترسید.15

 

در این میان محمدعلی شاه صمصام‌السلطنه را از حکومت بختیاری معزول و سردار ظفر را به سمت ایلخانی و حکومت بختیاری منصوب نمود. صمصام‌السلطنه این فرمان را نپذیرفت و شروع به گردنکشی نمود و زمینه را برای شورش بختیاریان پدید آورد.16 و بلافاصله مراتب را به گوش برادرش علیقلی خان سردار که در پاریس حضور داشت رسانید. علیقلی خان اواسط ماه شعبان 1326 مخفیانه از اروپا عازم  بختیاری شد. وی به طور ناشناس وارد جلفای اصفهان شد و بلافاصله ورود خود را به حاج آقا نورالله اطلاع داد و پس از ملاقات با حاج آقا نورالله و دکتر مسیح خان، برادران و عموزادگان خود را به اتحاد و ترک خصومتهای شخصی و خانوادگی فرا خواند. این ملاقات سه ساعت طول کشید و چون مذاکرات پایان یافت، علیقلی خان به پاریس بازگشت.17

 

در این اوقات، خبر سقوط اصفهان و قتل آقا بالا خان سبب گردید تا علیقلی خان عزم خود را جزم نماید و به ایران بیاید. چون به اوضاع سیاسی آشنا بود، برای آنکه بی‌گدار به آب نزده باشد، به لندن رفت تا سر و گوشی آب بدهد و با مقامات انگلیس مذاکره کند و مزه دهن آنها را بفهمد.18 چون حاج علیقلی خان از همراهی دولت انگلستان و رضایت ایشان از این اقدام بر ضد دستگاه محمدعلی شاه اطمینان یافت، عازم ایران شد.19 در محمره شیخ خزعل از وی پذیرایی نمود. همچنین غلام حسین خان (سردار محتشم) پسر عم سردار اسعد از وی استقبال با شکوهی نمود.20 آنگاه سردار اسعد دستور داد تا قرآنی را بیاورند. شیخ خزعل و سردار اسعد دست بر روی قرآن گذاشتند.21 و شیخ خزعل قسم خورد که در قیام علیه محمدعلی شاه؛ سردار اسعد و مجاهدین را یاری نمایند چرا که وی عامل انگلستان در محمره بود.22

 

پس از این صحبتها علیقلی خان عازم بختیاری شد و سپس مهیای حرکت به سوی تهران شد. گفته می‌شد که بهتر است علیقلی خان در اصفهان بماند و صمصام‌السلطنه ریاست اردو را عهده‌دار شده، روانه تهران گردد، ولی نظر به اینکه صمصام‌السلطنه مردی ساده لوح و بی اطلاع از اوضاع تهران بود رجال مرکز را نمی‌شناخت، دولتیها او را فریب می‌دهند و حتی در کارها خللی پیدا می‌شود، علیقلی خان مصمم شد که خود ریاست آن سفر جنگی را عهده‌دار گردد و صمصام‌السلطنه همچنان در حکومت اصفهان باقی بماند.23 در این میان اخبار تصرف قزوین به رهبری محمدولی خان تنکابنی منتشر شد.24

 

علیقلی خان سردار اسعد در 27 خرداد وارد قم شد. متولی باشی قم که نهایت قدرت را در قم در دست داشت از اردوی سردار اسعد پذیرایی نمود. در این میان خوانین خلج هم که از محترمین قم بودند هرچه در توان داشتند به اینان پیشکش نمودند.25 بختیاریها برای هزینه اردوی خود موجودی تولیت آستانه حضرت معصومه را تصرف کردند و مبالغی هم از سرمایه گذاران و مالکان قم به عنوان اعانه جبراً دریافت نمودند.26 در این میان، خبر نزدیک شدن قشون، دولت را به وحشت انداخت به طوری که رمانفسکی و استوکس وابسته نظامی سفارت روس و انگلیس در قم به دیدار سردار اسعد شتافتند و ظاهراً می‌خواستند وی را از حرکت به سوی طهران باز دارند. در این اوضاع و احوال نیروهای شمال از قزوین حرکت نمودند و در ینگی امام ساکن شدند و چون تمام شرایط مهیا گردید عازم طهران شدند 27 و در 23 تیر ماه 1288 دو نیرو در حالی که پرچم سفید در دست داشتند وارد طهران شدند.28

 

با فرار محمدعلی شاه به سفارت روس، مأموریت لیاخف پایان یافت. پس از فتح تهران و پناهنده شدن محمدعلی شاه به سفارت دولت روسیه تزاری در روز 27 جمادی‌الثانی 1327 ساعت چهار بعدازظهر در بهارستان مجلس مهمی به نام مجلس فوق العاده عالی29 با حضور رؤسای دوره اول مجلس شورای ملی و سرداران قشون ملی و عده‌ای از تجار و وزراء و شاهزادگان تشکیل گردید.30 در همین مجلس به اتفاق آراء سردار اسعد به سمت وزیر داخله منصوب گردید.31

 

در مجلس فوق العادۀ عالی به اتفاق آراء، محمدعلی شاه از سلطنت خلع و سلطنت به پسرش احمد میرزا واگذار گردید و چون احمد میرزا کوچک بود و بیش از دوازده سال نداشت علی رضا خان ملقب به عضدالملک به سمت نیابت سلطنت تعیین گشت.

 

چون شور و مشورت در مسائل سیاسی و امور مملکتی در مجلس عالی که مرکب بود از طبقات مختلفه و کار مشکلی بود و اغلب پس از بحث طولانی در مطالب مهم به جایی نمی‌رسیدند، لذا مصلحت دانستند که مجلس فوق العاده عالی را منحل نمایند و به جای آن یک هیئت مدیره مرکب از دوازده نفر به جای آن انتخاب نمایند که یکی از اعضای این هیئت علیقلی خان سردار اسعد بود32 اعضای این هیئت مدیره، هیئت قضات دادگاه عالی انقلاب را برگزیده بود. علی قلی خان مفاخرالملک، سید محمد خان صنیع حضرت و شیخ فضل الله نوری به حکم این دادگاه اعدام شدند.

 

در کابینه‌ای که به تاریخ 18 ربیع الثانی 1328 ق تشکیل گردید علیقلی خان سردار اسعد به مقام وزارت جنگ منصوب گردید. با استعفای سپهدار تنکابنی، مستوفی الممالک رئیس الوزراء گردید و بالآخره دوره اول زمامداری سپهدار که از فتح تهران در 27 جمادی الثانی 1327 ق آغاز گردیده بود پس از یک سال به پایان رسید.

 

در این ایام عضدالملک نایب السلطنه به علت مریضی و پیری دار فانی را وداع گفت و جنازه وی را در ایوان آرامگاه ناصرالدین شاه به خاک سپردند.33 پس از فوت عضدالملک احزاب شروع به فعالیت نمودند. رهبران حزب اعتدالی ناصرالملک قراگوزلو را به عنوان نایب السلطنه برگزیدند و در مقابل حزب انقلابی، مستوفی الممالک را برای این مقام برگزیدند.

 

با سقوط کابینه مستوفی‌الممالک سپهدار تنکابنی برای بار دوم، تشکیل کابینه داد. سردار اسعد از زمامداری مجدد سپهدار دلتنگ شد و از مجلس سه ماه مرخصی خواست و راه اروپا را در پیش گرفت. در این ایام محمدعلی شاه مخلوع که قریب به دو سال در ادسا بود تصمیم به مراجعت نمود. حاج علیقلی‌خان سردار اسعد که در آن ایام در پاریس زندگی می‌کرد، اولین کسی بود که دولت ایران را از سوء نیت محمدعلی شاه آگاه ساخت و با تلگراف رمز به صمصام‌السلطنه که ریاست بختیاریها را برعهده داشت توصیه کرد برای حفظ مشروطیت و آزادی ملت ایران از هیچ گونه فداکاری خودداری نکنند. 34

 

در ایامی که علیقلی خان در پاریس حضور داشت، تلگرافهای متعددی از طرف مجلس شورای ملی و ناصرالملک نایب السلطنه به وی رسید. سردار اسعد قریب یک سال در اروپا بود، مجلس مکرراً او را برای بازگشت به ایران دعوت کرده بود ولی او تا ماه رجب 1330 در اروپا ماند، در این هنگام ناصرالملک تصمیم مسافرت خود را به اروپا به اطلاع سردار اسعد رسانیده او را برای نظارت در امر حکومت به طهران دعوت کرد. وی به طهران آمد و ناصرالملک راه اروپا را در پیش گرفت. سردار اسعد بر حسب خواهش ناصرالملک نیابت سلطنت را چندی زیر نظر داشت و خانه‌اش محل مراجعات مردم بود و تلاش نمود افراد مسلح بختیاری را به نظم وادار کند و صمصام‌السلطنه را در کارهای کشورداری راهنمایی نماید.35

 

کم کم بینایی سردار اسعد نقصان یافت و وی را از مطالعه محروم کرد و در اواخر سال 1332 ق به کلی باصره خود را از دست داد، در سال 1334 نیز دچار سکته و فلج گردید و پس از چهار سال روز پنج شنبه 7 محرم 1336 ق درگذشت و جنازه‌اش از طرف دولت با تشریفات رسمی و احترام نظامی در حالی که جسد وی روی توپ حمل می‌شد تشیع گردید و به اصفهان منتقل گردید و در مقبره خانوادگی در تخت فولاد اصفهان مدفون گردید

+ نوشته شده در  90/08/25ساعت 13:48  توسط سامان  | 

زندگینامه شهید مرتضی مطهری

زندگی نامه و تصاویر شهید مطهری

Normal 0 false false false false EN-US X-NONE FA

به نام خدا

 

استاد شهید مرتضی مطهری

 

شکی نیست که نوشتن مقاله ی دو صفحه ای در مورد شخصیت بزرگی مثل استاد مطهری نمی تواند خواننده را از ابعاد مختلف تفکر ومنش ایشان آگاه نماید بنابراین امید است که تشنگان معرفت واندیشه با مطالعه ی آثار ایشان به حقیقت وجود شهید مطهری پی ببرند ولی به قول شاعر :

 

آب دریا را اگر نتوان کشید            هم به قدر تشنگی باید چشید

 

13 بهمن 1299 بود که روستای فریمان( درخراسان) از به دنیا آمد نوزادی پاک سیرت به خود بالید و او کسی نبود جز (مرتضی مطهری ) . در عالم خواب به مادرش نوید داده بودند که فرزندی به دنیاخواهی آورد که به اسلام خدمات ارزنده ای می کند.

 

مرتضی چهارمین فرزند خانواده بود و پدرش از روحانیون مورد اعتماد خراسانی ها. سحر خیزی و انس با قرآن از یادگاری های پدرش به او بود. تفریح نوجوانان و جوانان روستای آن ها اسب سواری بود و مرتضی از بهترین سوارکاران آنجا به حساب می آمد.

 

ورود به حوزه علمیه

 

هنگامی که در 13 سالگی تصمیم گرفت به خواندن دروس طلبگی بپردازد مصادف با زمانی بود که رضا شاه با اقداماتش موجب تضعیف شدید روحانیون و دانشمندان علوم دینی شده بود تا جایی که نماز وتعلیمات دینی درمدارس ممنوع شده بود ومردم حتی حق نداشتند در خانه هایشان هم برای امام حسین (علیه السلام) مجلس روضه خوانی بگیرند. در آن زمان شرایط برای طلبه ها تا جایی سخت شده بود که پدر مرتضی برای خروج از خانه فقط شبها و آن هم مخفیانه می توانست از خانه خارج شود.

 

مرتضی نزدیک 2 سال در حوزه علمیه مشغول تحصیل بود که به دستور رضا خان تمام حوزه های علمیه مشهد تعطیل شد. سپس ناامیدانه به روستایشان بازگشت ولی دوباره تصمیم گرفت به طلبگی ادامه دهد واین بار در حوزه علمیه قم.

 

مرتضی با یک دنیا امید راهی قم شد. درسال های اول شدیدا میل به تنهایی داشت و غرق در تفکرات وسوالاتی بود که برایش پیش می آمد. در حوزه علمیه قم سیدی بود خوش سیما ونیک سیرت که با اخلاق و رفتارش دل تمام طلبه ها از جمله مرتضی را ربوده بود. اسمش سید روح ا... خمینی بود.

 

 مرتضی که به گفته ی خودش گمشده ی خود را درشخصیت او یافته بود جلسه اخلاق او را مشتاقانه پیگیری می کرد و شدیدا تحت تاثیر صحبت های حاج روح ا... قرار گرفته بود.کم کم با ورود ایت ا... بروجردی به حوزه علمیه قم جلسات درس ایشان و حاج روح ا... خمینی از مهمترین جلسات حوزه شده بود . مرتضی که علاقه زیادی به فلسفه داشت در درس فلسفه حاج آقا روح ا... حاضر می شد تا اینکه ایشان بنا به دلایلی دیگر فلسفه تدریس نکرد .پس از آن مرتضی با شخصیت بزرگی آشنا شد(که بعدها همه او را علامه طباطبایی  می خواندند) و شروع به تحصیل فلسفه از محظر ایشان نمود.علامه که در آن زمان هنوز برای همگان شناخته شده نبود چنان تاثیری در مرتضی گذاشت که او را دلباخته خودش کردتا جایی که مرتضی هرگاه از علامه نامی می برد بعد از آن, عبارت روحی فداه(جانم فدایش)را بر زبان می آورد.کم کم از نظر علمی مرتضی به جایی رسید که خودش نیز برای طلبه های جوان تر جلسات تدریس داشت.

 

دیانت و سیاست

 

در آن روز ها که بیشتر وقت استاد مرتضی مطهری به بحث و تدریس می گذشت ایشان از مسائل سیاسی هم آگاه بودند و با گروه فدائیان اسلام به رهبری نواب صفوی هم ارتباط داشتند.استاد نزدیک به سی سال داشت که به خواستگاری دختری در مشهد رفت و با او ازدواج کرد.پس از ازدواج بنا به دلایلی مجبور به هجرت از قم شدند و غریبانه در شهر بزرگی به نام تهران سکونت کردند.استاد یک روز در هفته نیز به قم می رفت و در جلسه درس فلسفه علامه طباطبایی حاظر می شد.حاصل این جلسات را ایشان در کتابی به نام (اصول فلسفه و روش رئالیسم)منتشر کرد که باعث حیرت همگان شد و معروفیت استاد مطهری را به همراه داشت.پس از آن در دانشگاه الهیات دانشگاه تهران به عنوان مدرس حق التدریسی به فعالیت پرداخت.شهید بهشتی و شهید باهنر از جمله کسانی بودند که استاد راهنمای آنان در دکترا استاد مطهری بود.انتشار کتاب دوم مطهری به نام داستان راستان خیلی از طرفدارانش را به تعجب واداشت چرا که این کتاب را کتابی برای نوجوانان و عموم مردم می دانستند و از او انتظار دیگری داشتند.ولی دیری نپایید که این کتاب در بین مردم بسیار محبوبیت یافت و به چاپ های متعدد رسید تا جایی که از طرف سازمان جهانی یونسکو به عنوام کتاب سال برگزیده شد.

 

جرقه انقلاب خمینی(ره)

 

در سال 1340 پس ار درگذشت دو تن از روحانیون برجسته حوزه به نام های آیت ا... بروجردی وآیت ا... کاشانی شاه به گمان اینکه دیگر مخالفی در سر راه خود ندارد اصلاحات خانمان سوز و عوام فریبانه ای به نام انقلاب سفید را به راه انداخت. این برنامه با مخالفت علمای قم و در راس آن ها آیت ا... خمینی روبرو شد اما شاه اعتنایی نکرد در حالی که برخلاف خیالات او, این اقدامات سرآغاز انقلابی شد که در نهایت به عمر نظام شاهنشاهی در ایران پایان داد.جنایت های شاه همچنان ادامه داشت تا اینکه امام خمینی در محرم آن سال با همکاری استاد مطهری و مبارزان دیگر ,بین مسئولین هیات های عزاداری امام حسین (علیه السلام) هماهنگی هایی ایجاد کرد که به سخنرانی های رسواگرانه علیه نظام شاهنشاهی انجامید.در نتیجه این اقدامات بود که مردم در روز عاشورا همراه با دسته های عزاداری و در حالی که بر روی علامت ها و در بین مردم عکس های آیت ا... خمینی به چشم می خورد از خیابان ری به طرف کاخ شاه به راه افتادند و با شعار (مرگ بر این دیکتاتور) و (خمینی بت شکن ملت طرفدار توست)لرزه بر اندام کاخ نشینان انداختند.عصر عاشورا در قم نیز آیت ا... خمینی در یک سخنرانی بسیار تند رژیم شاه و اسرائیل را به باد انتقاد گرفت.روز بعد مامورین شاه به منزل افرادی مثل امام خمینی و شهید مطهری ریحتند و آنان را به زندان منتقل کردند که سرانجام با فشار علمای بزرگ پس ار 43 روز از زندان آزاد شدند.در سال 1343 گروهی به نام (هیات های موتلفه اسلامی )به طور مخفیانه تشکیل شد.اینان در واقع همان سران هیات های مذهبی بودند و استاد مطهری به دستور امام خمینی (ره) مسئولیت نظارت بر کار های این گروه را داشت .در همان سال حسن علی منصور به سفارش آمریکا نخست وزیر شد و در اولین اقدامش لایحه کاپیتولاسیون را در مجلس به تصویب رساند که به موجب آن نزدیک به 40هزار مستشار آمریکایی در ایران مصونیت قضایی پیدا کردند.وقتی این خبر به امام خمینی رسید شدیدا ناراحت شدند و طی یک سخنرانی تندی این اقدام را توهینی به ملت بزرگ ایران دانست.پس از این اقدام ,شاه امام خمینی را به بهانه اخلال در امنیت کشور به ترکیه تبعید کرد.فضای کشور را خفقانی سخت فرا گرفته بود.در این بین جمعیت هیات های موتلفه برای شکستن این فضاراهی ندید جز از بین بردن مهره های اصلی حکومت و برای اولین قدم نخست وزیر را سزاوار اعدام دیدند.بنابراین حکم او به عنوان مفسد فی الارض از سوی آیت ا... میلانی صادر شد و آن ها منصور را جلوی مجلس شورای ملی به گلوله بستند .مردم با شنیدن خبر کشته شدن نخست وزیر با خوشحالی به خیابان ها ریختند و به پخش شیرینی پرداختند.

 

عمر دوباره

 

پس از شناسایی و دستگیری اعضای هیات های موتلفه توسط ساواک,قاضی پرونده در خلال مدارک به نام مطهری برخورد کرد ولی چون از قبل او را می شناخت شجاعانه تمام مدارک مربوط به استاد مطهری را از پرونده حذف کرد و استاد از مجازات حتمی اعدام نجات یافت و تصمیم گرفت به شکرانه این نعمت,بیش از پیش یه فعالیت های اسلامی بپردازد.

 

انقلاب فرهنگی

 

استاد مرتضی مطهری در سال 1346 به همت چند تن دیگر,موسسه حسینیه ارشاد را در خیابان شمیران تهران بنا نهاد.این حسینیه که از آن به عنوان نبض فرهنگی پایتخت می توان نام برد ,هدفش تبلیغ و نشر ایدئولوژی اسلامی بود و خیلی زود در میان مردم شهره گشت.ولی دیری نپایید که استاد مطهری به خاطر دخالت های مدیر داخلی حسینیه ارشاد که فردی مشکوک بود مجبور به استعفا گردید و به دنبال ایشان آیت ا... خامنه ای ,دکتر شریعتی و اشخاصی دیگر نیز برنامه هایشان را در این حسینیه حذف کردند.پس از آن استاد مطهری در مسجد الجواد ,کانون توحید,مسجد جاوید و مسجد ارگ به فعالیت پرداختند که همه آنها به همراه حسینیه ارشاد یکی پس از دیگری به دستور شاه تعطیل می شدند.ساواک همچنین در سال 1354 با ممنوع المنبر کردن استاد مطهری دیگر خیال خود را راحت کرد.در سال بعد نیز ایشان را مجبور به استعفا از دانشگاه کردند .اما جلساتشان همچنان در منزل خود استاد برگزار می شد و ایشان به همراه امام خمینی هفته ای دو بار هم در حوزه علمیه قم به تدریس می پرداختند.پس از چندی با انتشار خبر شهادت آیت ا... حاج مصطفی خمینی فرزند امام ,راهپیمایی هایی با هماهنگی استاد مطهری درسراسر ایران برگزار شد که موجب شد نام خمینی پس از مدت ها بار دیگر بر سر زبان ها بیفتد و مردم دوباره به خیابان ها ریخته و فریاد یا مرگ یا خمینی سر دادند. پس از آن رژیم شاه در پائیز 1357 حکومت صدام حسین را مجبور کرد تا از آیت ا... خمینی بخواهد یا دست از مبارزه بردارد یاخاک عراق را ترک کند که امام دومی را برگزید و به کویت رفت ولی دولت کویت از ترس شاه به ایشان اجازه ورود نداد .سپس امام خمینی در تصمیمی ناگهانی به دهکده نوفل لوشاتو در فرانسه تغییر مسیر داد.آنجا بود که دیگر نام خمینی محور رسانه های جهان شد.در ایران حتی نخست وزیر وقت و فرماندهان ارتش نیز می دانستند که استاد مطهری رابط امام خمینی با ایران است. استاد یکبار هم برای دیدار با امام به دهکده نوفل لوشاتو سفر کرده بود.ایشان هرچند مانند مبارزان دیگر انقلاب شهرت نداشتند اما بعد از امام عملا شخص دوم انقلاب بودند و در همه امور مشاور ایشان به حساب می آمدند.تا اینکه شبی حاج احمد خمینی از فرانسه با استاد تماس گرفتند و گفتند امام می خواهد به ایران بازگردند.

 

تصمیم خطرناکی بود و استاد مطهری از آن لحظه تا لحظه نشستن هواپیما دلهره ای عجیب داشتند زیرا هر لحظه اخبار ضد و نقیضی منتشر می شدمبنی بر احتمال ربودن هواپیمای امام و یا انفجار آن در آسمان و دیگر اینکه استاد مطهری مسئول کمیته استقبال از امام نیز بودند.سرانجام هواپیمای امام در فرودگاه مهرآباد بر زمین نشست و مردم در بزرگ ترین استقبال تاریخ,پس از سال ها با رهبر انقلابشان دوباره دیدار کردند و 10 روز بعد انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید.

 

انتقام از یک تفکر

 

پس از پیروزی انقلاب اسلامی دشمنان اسلام و ایران تصمیم به انتقام گرفتند و استاد مرتضی مطهری ,این مغز متفکر نظام از نخستین قربانیان آنها بود که توسط گروهک تروریستی فرقان و  در عین بی گناهی به شهادت رسید.

 

زیر نور چراغ کوچه در باز شد.یک مرد روحانی و به دنبالش دو نفر دیگر بیرون آمدند.هنوز چند قدمی نرفته بودند که ناگهان کسی از تاریکی صدا زد:استاد.استاد مطهری برگشت و گفت:جانم که ناگهان صدای تیری از تاریکی برخواست .خون , از پیشانی ایشان جاری شد و استاد بر زمین افتاد.

 

گرچه انقلاب ما از ادامه حیات نماد تفکر و اندیشه اسلامی بی بهره شد ولی پس از او کتابهایش همچنان همدم خلوت جستجوگران حقیقت و یاریگر فیلسوفان و اندیشمندان در کشاکش بحث های علمی شد.

 

در آن روز بسیاری به این می اندیشیدند که : به راستی این مرتضی مطهری کیست که در سوگش مرد بزرگ و بردباری مانند امام خمینی (ره) اینچنین اشک می ریزد.

 

در پایان مطلب را با عبارتی از استاد مطهری مزین می نماییم:

 

اولین اثر ایمان مذهبی از نظر انبساط آفرینی ,خوش بینی است.فرد با ایمان خوش بین است در حالی که فرد بی ایمان ,قوانین و تشکیلات و تاسیسات کشور را فاسد و ظالمانه می داند و هرگز به فکر اصلاح خودش نمی افتد و معتقد است در جایی که زمین و آسمان بر ظلم و جور و نادرستی است ,درستی ذره ای مانند من چه اثری دارد!!

 

برای شادی روح تمام یاری گران دین خدا صلوات

 

+ نوشته شده در  90/08/20ساعت 11:30  توسط سامان  |